۱۵روزه زایمان کردم
مامانم از روز دونه همش میگه برو خونه پدر. شوهرت ک ازت پرستاری کنن منم ک خونه خودم بودم حالا گاهی صبح تا عصر اگر میآمد ...
منم ک نمیتونستم برم اونجا راحت نبودم ....
روز هشت زایمانم چنان جنگی انداخت ک اونورش ناپیدا.... هرچی از دهنش در اومد ب شوهرم گفت ...خیلی راحت طلب و بی محبته ....
بچمو باید با سرنگ شیر میدادم ...منم میترسیدم یه شبانه روز گریه میکردم ک طفلم گرسنه نمونه ...
فقط خدا میدونه این روزا چی میگذره بهم....
دو هفته اس همش درگیر بیمارستانم سخت دلم میخواد بخوابم ...