رفته بودیم باغ پدر شوهرم امروز...بعد ناهار همه جوونا و بچه ها رفتیم بازی...وسط بازی مادرشوهرم صدام زد بیا سبزی جمع کن. رفتم. همه صدا میزدن بیا...کلی علف هرز بین سبزیا در اومده بود گفتم ی سمی آفت کشی چیزی نیس بزنین ک اینا در نیاد اینجوری سخته کلی علف هرز هس سبزی بچینی از وسطش. پدر شوهرم توضیح داد برام هس ولی ب فلان دلایل نمیشه ب سبزیا زد....مادرشوهرمم برداشت گفت مادر شوهر من ب ما میگف عروسا الان مفت خور شدن اینقد ما کار میکردیم بازم میگف مفت خورین
بنظرتون با من بود؟
البته منم برای اولین بار جواب دادم دیگه نتونستم بعد کلی زحمتی ک براش کشیدم بازم این حرفارو بهم بزنه و منم فقط توی خودم حرص بخورم و هیچی نگم یا لبخند بزنم خودمو بزنم ب اون راه...
چن کیلو براش جمع کردم اونم زیر آفتاب داغ
اینقد بهم زیر زیرکی تیکه انداخته توی سه سال و من خجالت کشیدم و حرف نزدم فقط تو تنهاییم با خودم غر زدم ک تپش قلب گرفتم توی جوونی.