13سالگی
خونه بودم پیش داداش بزرگم
یهو دل دردم شروع شد
منم هعی شکممو مالش میدادم
آی آی میکردم که داداشم هعی چپکی نگام میکرد بعد یواشکی میخندید
دیه داشتم به فنا میرفتم اینقد درد داشتم یهو گفت مامانم یه پد بیار الان خونرو نجس میکنههههههه
بعد هرهر کر کر زد زیر خنده
منم تو اوح دل درد گفتم اگع یروز به عمرم باقی مونده باشه میزنم وسط پات بفهمی هرهر کردن چیه
ولی نزدم بعد اون 3ساله ندیدمش
هعییییییی