داشتن خونه شون میساختن
بهم گفت برو نانوایی سرکوچه نان بگیر بیا
رفتم نان گرفتم واومدم وسط راه عروسمون دیدم بهش گفتم بیا خونه خواهرم کارت دارم
بعدش رفتم خونه خواهرم، به خواهرم گفتم به عروس گفتم بیا خونه ،کلی دعوام کرد که چرا خونه من دعوتش کردی
منم چیزی نگفتم
دیگه عروس اومد داشتم راجع به حیطه کاری با عروس صحبت میکردم
که خواهرم پرید وسط حرفم گفت خونه من از این حرفا نزن برو خونه خودتون ،هنوز سرکار نرفتی منم منم میکتی خلاصه کلی دعوام کرد
منم از اونجایی که بخاطر رابطه ام تازه تموم شده ناراحت بودم
به خواهرم گفتم نمیخوای بیام باشه دیگه خونه ات نمیام
ایتجاشو اشتباه کردم اعصابم خورد بود به عروس گفتم که خواهرم قبل از تو گفته چرا دعوتش کردی خونه من ،تا اینو گفتم عروس چشماش قرمز شد اشکاش جاری شد
خواهرم قرمز کرد که چرا این حرفو زدم من خودمم ناراحت شدم ماش نگفته بودم
دیگه همون لحظه عروس با من از خونه خواهرم رفتیم
الان اومدم واتس آپ دیدم که خواهرم بلاکم کرده