2777
2789
عنوان

اونایی ک شکست عشقی خوردن بیان

| مشاهده متن کامل بحث + 1700 بازدید | 47 پست
بخدا من جات باشم کل میکشم و نقل و‌نبات نذری میدم دیوانه ای دختر برا همچین ادم مزخرفی دلتنگی و حرص می ...

بعد محبت و ابراز علاقه هم بهم نمیکرد 

چون خوب درد و دل کردی باهام یکم ارامش پیدا کردم حرفات خوب بود خیر ببینی

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

خوشبحالت خدا دوست داشت ک اخر بهش رسیدی دعا و چی خوندی ک برگشت چطور برگشت؟نفهمید با کسی دوست شدی؟

چرا همکار بودیم کادر درمانیم خدا خواستو دوباره افتادیم تو یه بخش . درصورتی که تو محل کار همه دیگه خبر داشتن که ما همو‌ میخواستیمو کات کردیم کلی خواستگار تو محل کارم پیدا میشد بعد یه مدت میگفتن خانم فلانی راسته شما و آقای فلان باهم بودید ( آبروم تو محل کار رفته بود ) یکیشون بهم گفت من خیلی بهت علاقه دارم ولی نمیتونم باهات ازدواج کنم چون به چند نفر گفتم همه میگن چرا با دختری که با یکی دیگه بوده ازدواج کنی گفت ولی اگه میشه باهم دوست بشیم منم گفتم حالم خوب نیست نیاز دارم یکی باشه حالمو خوب کنه باهم دوست بشیم تا وقتی یکیمون ازدواج کنه خلاصه با پسره دوست شدم خدایی هم پسره وقت میزاشت هر روز میرفتیم کوهو رستورانو اینور اونور یبار جفتمون دیر رسیدیم سرکار شوهرم دید همزمان با اون پسره وارد شدم حسش بهش گفت اونروز دیدم داره دق میکنه گفتم فلانی چته امروز حالت خوش نیستا گفت تو با اون پسره دوس شدی گفتم به تو چه ما که کات کردیم گفت قرار ازدواج دارید گفتم نه گفت نمیخوام باهاش دوست باشی از این پسره خوشم نمیاد حواست باشه حالا که فقط برا دوستی میخوادت گفتم خوب تو هم همینکارو باهام کردی چه فرقی داره . خلاصه اونروز گفت به حرمت گذشته ها با این پسره دوستیتو قطع کن گفتم اوکی دوستیمم با پسره قطع کردم چند روز بعد یه همکار دیگم که قبلا خواستگارم بود ازم خواستگاری کرد ( خییییییلییییی پسر خوبیه خیلی) اونموقع ها بهش گفتم من با فلانیم کشید کنار ولی اینسری گفت من میدونم کات کردید و برام حرف بقیه مهم نیست میخوامت گفتم حتی اگه دوشیزه نباشم گفت هر جور هستی بعد با خانوادش اومدن خواستگاری خبر رسید به شوهرم اومد گفت چرا میخوای باهاش ازدواج کنی گفتم چرا هر کی میاد سمتم میپرونی خودت رفتی . دیگه گفت من نمیتونم ببینم جلو چشمم مال یکی دیگه بشی شرایطمون بهم نمیخوره ولی میخوام با دلم تصمیم بگیرم خانوادم راضی نمیشن از تهران زن بگیرم بابات قبول میکنه تنهایی بیام خواستگاری ؟ منم گفتم راضیش میکنم بابامو گول زدم که سری بعد با خانواده میاد تنها اومد خواستگاری بله رو گرفت خانوادش راضی شدن بیان 

چرا همکار بودیم کادر درمانیم خدا خواستو دوباره افتادیم تو یه بخش . درصورتی که تو محل کار همه دیگه خب ...

وای خوشبحالت چقد قشنگ بود حس کردم رمانه واسه خودت عجیب نبود؟ دعا یا ذکری نمیخوندی؟


داستان ازدواجم این بود طولانی شد. خانوادش همون بار اول که اومدن خواستگاری ازم خوششون اومد گفتن ما چند سال نزاشتیم مگرنه پسرمون میخواستت دوست داشتیم فامیل بگیره از شهر خودمون ولی اشتباه کردیم . ما چهار ساله ازدواج کردیم ولی اون پسره بود تو محل کارم گفتم خییییلی پسر خوبی بود اون بهم گفت نمیبخشمت منو کردی بازیچه که فلانی باز برگرده سمتت ولی بپای عشقت تا ابد مجرد میمونم چهار سال گذشته هنوزم مجرده هر وقت منو میبینه سرشو میکنه تو یقش چندین بار باهم تو یه بخش افتادیم نمیتونست کار کنه چشماش پره اشک بود . بعد ازدواجم اونم مثل اونروزای من از ریخت افتاده دلم خیلی براش میسوزه دلم میخواد یروز ببینم ازدواج کرده و شاده 

وای خوشبحالت چقد قشنگ بود حس کردم رمانه واسه خودت عجیب نبود؟ دعا یا ذکری نمیخوندی؟

اولا خیلی دست به دامن نذرو نیاز میشدم . دوستا و اطرافیانشو واسطه میکردم . حتی یبار انقدر دلتنگی بهم فشار آورد رفتم جلوی خونش چند ساعت نشستم از خونه بیاد بیرون بعد بهش گفتم چرا منو نمیخوای چرا عوض شدی مگه من چکار کردم . گفت توضیحاتمو دادم بدرد هم نمیخوریم نمیخوامت اگه باز بیای اینجا خونمو عوض میکنم . یعنی تا این حد خودمو جلوش شکستم . یه مدت انقدر به خدا التماس میکردمو قسمش میدادم بعدش دیگه یه جورایی از خدا رو برگردوندم گفتم خدا نمیبینه منو . عمرم بپاش رفت احساسم بپاش رفت تو محل کار انگشت نما شدم آبرو ندارم خدایی که اینارو میبینه التماسامو میبینه ولی کاری برام نمیکنه پس منم این خدا رو نمیخوام از خدا رو برگردوندم کلن اوضاعم بهم ریخته بود تا اینکه یه نفر از همکارای مرد بهم گفت خانم فلانی من شمارو میدیدم همیشه شادو سرحال بودید خدایی نکرده بیماری چیزی دارید زبونم لال سرطان نگرفتید خیلی نزارو لاغر شدید خیلی وقته تو دلم بود بپرسم منم گفتم نه خوبم هیچیم نیست ولی اونروز به خودم گفتم چرا باید عین سرطانیا نزار شده باشم هر جور شده باید بازم سرزنده بشم . ببین وقتی جلوی کسی ضعف نشون بدی از چشمش بدتر میوفتی غرورتو یبار کنار بزار و بخواه برگرده ولی اگه برنگشت دیگه خودتو برا کسی خار نکن نتیجه عکس میده هر چی بیشتر التماس کنی برگرده ازت دورتر میشه

اولا خیلی دست به دامن نذرو نیاز میشدم . دوستا و اطرافیانشو واسطه میکردم . حتی یبار انقدر دلتنگی بهم ...

عزیزم میشه درخواست دوستیمو قبول کنی ازت  سوال بپرسم😔

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز