من سالهای زیادی هست تنهام در استانه ۳۰سالگی هستم شاغلم و درس خوندم. خواستگارم زیاد داشتم یا اونا منو نخواستن یا به دل من نبودن
اخیرا خیلی احساس تنهایی میکنم پدرم رفته ازدواج کرده و بقیه خواهر برادرام متاهلن من هیچکسی رو ندارم زن بابامم خوب نیست
سعی کردم معیارای ازدواجم رو اسونتر بگیرم بلکه از تنهایی دربیام به اخرین خواستگارم راضی شدم اونم جوابش مثبت بود راستش ازش خوشم میومد با اینکه سطح معمولی بود منتها به مادرش گفتم بهتره چند جلسه مثلا ۳ماه ۶ماه رفت امد خانوادگی کنیم تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم اما مادرش چشاش گرد شد گفت مگر بیکاریم ۶ماه ما رو بدوونی و پا شد رفت!
من همه خواستگارای قبلیم پرستیژ اجتماعی بالایی داشتن ردشون میکردم حالا به این راضی شدم اونا عقب کشیدن مگر خواسته زیادی داشتم!
خب من که توقعم اوردم پایین واقعا هم هیچ شرط سختی برای ازدواج نمیزارم از زندگی کنار زن بابام بیزارم چکار کنم