من و دختر داییم همبازی هم بودیم که اون دوازده سالگی ازدواج کرد
و از روی اشتباه خودش و البته اطرافیان بود
و یکسال بعد جدا شد
منم یه دختر خوب و با خانواده دار و اصیلی بودم که خییییییلی خواستگار داشتم
۱۴سالم بود که یکی از خواستگارام که عموم با پدر شوهرم تقریبا دوست بودن معرفی کرده بود بنظر شرایط خوبی داشت هم مالی هم معنوی مثلا حافظ قرآن و.... که همش دروغ بود😶
خلاصه سر یه هفته نشد که ما عقد کردیم
من احمقم به خودم گفتم منم مثل دختر داییم یه مدت بعد میگم نمی خوامش
خلاصه عقد کردیم و.......
ولی من خیییلی بچه بودم میدیدم از همه همسن و سالام زودتر ازدواج کردم
و برام غیر قابل هضم بود شاید بگم حال بهن زن بود
خلاصه هی دوران عقد گقتم نمی خوامش
ولی مگه میذاشتن میگفتن نه باید زندگی کنی
بچه ها منم خیییییلی از آبروم میترسیدم
شاید اگه انقدر ترس از آبرو نداشتم تا الان جدا شده بودم