2777
2789
عنوان

داستان زندگی من.................💔💔💔

4433 بازدید | 124 پست

من و دختر داییم همبازی هم بودیم که اون دوازده سالگی ازدواج کرد

و از روی اشتباه خودش و البته اطرافیان بود


و یکسال بعد جدا شد


منم یه دختر خوب و با خانواده دار و اصیلی بودم که خییییییلی خواستگار داشتم


۱۴سالم بود که یکی از خواستگارام که عموم با پدر شوهرم تقریبا دوست بودن معرفی کرده بود بنظر شرایط خوبی داشت هم مالی هم معنوی مثلا حافظ قرآن و....‌ که همش دروغ بود😶


خلاصه سر یه هفته نشد که ما عقد کردیم


من احمقم به خودم گفتم منم مثل دختر داییم یه مدت بعد میگم نمی خوامش


خلاصه عقد کردیم و.......



ولی من خیییلی بچه بودم میدیدم از همه همسن و سالام زودتر ازدواج کردم


و برام غیر قابل هضم بود شاید بگم حال بهن زن بود


خلاصه هی دوران عقد گقتم نمی خوامش


ولی مگه میذاشتن میگفتن نه باید زندگی کنی


بچه ها منم خیییییلی از آبروم میترسیدم


شاید اگه انقدر ترس از آبرو نداشتم تا الان جدا شده بودم

بیا نجنگیده نبازیم ..........خب؟  

خلاصه گذشت و ما عروسی کردیم


البته بگم ما فکر میکردیم وضعشون خوبه و حداقل میتونن یه خونه واسه پسرشون بگیرن و

......


ولی امان از دروغگویی😭



داشتم میگفتم ما عروسی کردیم



شروع مشکلات با شوهری که درس می خوند و کاری نداشت  و یه مستمری حدودا ۳۰۰ تومنی داشت


که ما همون موقع ۳۰۰تومن اجاره میدادیم


خلاصه خییییلی از لحاظ مالی تو مزیقه بودیم و جفتمون هم کم سن

ایشون ۴ سال از من بزرگتره



منم کم سن و البته احمق خیلی بهش غر میزدم که برو کار کن این وضعش نیست


واقعا تو مزیقه بودیم

ومنم نمی فهمیرم و خیلی بهش غر میزم خییییلی



خلاصه اونم رفت یه مقدار توی این شرکت های هرمی و فروش عسل و مسافر کشی ( یه پژو مشکی داشتیم)


ولی بازم کفاف نمیداد😭


چون مداوم نبود


البته یکی از دلایلشم رفت و آمد با یکی از رفیقاش بود که خیییلی وضع مالی خوبی داشتن و ما برعکس اونا بودیم


ولی واقعا درآمدی نداشتیم


گذشت و سال خونمون سر رسید

بیا نجنگیده نبازیم ..........خب؟  

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

صابحخونه گفت باید اجاره اضافه بشه


ماهم نداشتیم و بلند شدیم



اومدیم طبقه پایین خونه مادر شوهرم اینا نشتیم


یه زیر زمین کوچیک 50متری بدون اتاق خواب و در مشترک


بد نبود


حو

حداقل بهتر از اجاره نشینی بود

بیا نجنگیده نبازیم ..........خب؟  

ولی...........




اونجا بود که همسرم به سرش زد که بره مغاز لباس فروشی اونم از نوع لباس مجلسی افغانی بزنه


چرا ؟ چون با یه افغانی که دوست بچگیش بود شریک شده بود و کار باباش وارد کردن لباسای افغانی اعم از خونگی و مجلسی و ..... بود

بیا نجنگیده نبازیم ..........خب؟  

البته ما وقتی اومدیم خونه مادر شوهرم از لحاظ مالی نیازی نداشتیم ولی خب به دلیل غر های سال قبلش به سر همسرم زد که چنین حماقتی بکنه

بیا نجنگیده نبازیم ..........خب؟  

گذشت و گذشت تقریبا همه چی یه مقدار بهتر بود تا اینکه



دخالت های وحشتناک پدر و مادرش شروع شد


که چرا مغازه زدی ؟ همش تقصیر زنته اون تو رو وادار به چنین کارهایی میکنه و......



خلاصه دخالت و فضولی های بشددددددت زیاد

بیا نجنگیده نبازیم ..........خب؟  

یکی از دلایلشم این بور که من سفرمو جدا نکردم و همش ناهار و شام و صبحانه بالا بودم یعنی بهم اجازه غذا پختن نمی دادن منم که از خدام بود


مدرسه هم میرفتم و حوصله غذا درست کردن نداستم


و این باعث شده بود اونا خیییییلی دخالت کنن تو زندگیمون



بچه ها میدونم تو این قضیه تقصیر خودم بود😭


شما اگه با مادرشوهراتون هستین اشتباه منو نکنین

بیا نجنگیده نبازیم ..........خب؟  
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   دنا_  |  14 ساعت پیش
توسط   قلعه_یخی  |  48 دقیقه پیش