دوستان سعی میکنم ک سریع بنویسم چون بلد نبودم ک از قبل تایپ کنم بعد کپی کنم
من دختری از خونواده متوسط هستم دختر اخرم
تا ۲۰ سالکی مشکلات خونوادگی زیاد بود نه اینکه نبود بود ولی خیلی راحت باهاش کنار میومدم چون بار زندگی رو دوش من نبود تاااینکه ابجیم ک داخل مطب دکتر کار میکرد و حالا ازدواج کرده بود و بخاطر اینکه گیر دادشوهرش بهش نتونست ادامه بده به کارش بااینکه خیلی پولشو لازم داشت و به من گفت ک اینجا حقوق خوب میدن درسته خیلی سخت میگیرن ولی خودم بهت یاد میدم و من خیلی خوشحال بودم فک میکردم برای خودم کسی شدم حالا ک میخوام برم سرکار و رو پای خودم وایسادم
تااینکه یه روز ابجیم گفت بریم بهت یاد بدم و شروع کن کارتو بااینکه ناراحتی تو چهرش میدیدم ک دوس نداشت من برم اونجا کار کنم ولی بخاطر شرایط نمیشد و منم بالاخره بایدرو پای خودم وایمیستادم تااینجا خیلی خوشحال بودم و رفتیم داخل مطب همینجور ک بخاطر چیزایی ک یاد گرفته بودم کلی شوق و هیجان داشتم نگا به خواهرم کردم ک انگار اخر زندگی ابجیشه ک اینجور نگام میکرد ولی خب من این چیزا حالیم نبود و ابجیم کامل بهم یاد داد و رفت فرداش اومدو شروع کردم کارمو
اگر هستید یه چیزی بگید بدونم هستید ک الکی نزارم