خاله من مادرشوهرمه من اصلا اینا رو نمیشناختم قبل از اینکه عروسشون بشم حالا فهمیدم که این چه آدمیه قبل ازدواج فرشته بود و منم خواهرزاده عزیز حالا اون شده دیو و منم آدم بده همه چی تغییر کرده اصلا انگار نه انگار که من بچه خواهرشم هی جلو من میگه بزار اون عروسم بیاد براش فلان میکنم براش بهمان میکنم نمیگم چیزی برام کم گذاشتن نه اصلا هم تالار و هم عکاسی درجه یک و همه چی اما الان فهمیدم اصلا علاقه نداشتن من عروسشون بشم و به اصرار همسرم بوده که اومدن خونه ما منم شوهرمو عاشقانه دوست دارم ولی نمیخوام همش با مامانش دعوا کنم که...بالخره خالمه چیکار کنم باهاش چجوری بهش بفهمونم من برام همون خاله قبلیه یه عالمه دوسش دارم نمیخوام جایگاه عروس داشته باشم