آسه میومدم آسه می رفتم سرکار شاغل بودم این همه سال اصلا نمیدونستم چجور غذا درست شده چجور خونه تمیز شده چجور همه چی ردیف شده
مادرم یک تنه تموم کارها رو انجام میداد ...
مشکلی برای مادرم پیش اومد عمل کرد و یک ماه استراحت مطلق
با وجود اینکه شاغلم صبح تا غروب سر کارم کل کارهای خونه ریخته روم . آشپزی تمیزی و.... اونجاست که فهمیدم چی سرم اومده . اینجاست که فهمیدم چه گنج نایابی داشتم از ۸ صبح تا ۱ شب ضجه میزنم کارمیکنم سرکار و منزل
اون موقع مادرم بردن اتاق عمل کل ستون های پشتم شکست ده بار مردم و زنده شدم مجدد .
اونجا بود فهمیدم چقدر قدر نشناس بودم .
اونجا بود فهمیدم کسانی که مادر ندارن داغ سنگینی رو تجربه کردن