۷ ماهه عقدم
دیشب منو نامزدم با خواهرم و همسرش نشسته بودیم
خواهرم ی شهر دیگه بود ،برا همسرش ی کاری پیش اومد شوهر من رفت دنبالش
خلاصه رسیدن و دیگه شام خوردیم و بعد شام
دیدم یهو هر دوتاشون نامزدم وخواهرم هی میخندیدن و هی قطع میکردن ،گفتن چی شده خب ب ماام بگید ،بعد نامزدم روشو کرد ب خواهرم گف وااااای ترکیدم ینی از بس خندیدم ، (اسم خواهرم سیمین هستش) بعد گف تو ماشین میومدیم سیمین خیار خرید ،هی تو راه یهو در میوورد میگف خیار میخوری (یجور منحرفانه میگف) بعد گف سیمین تا برسیم خیار میخورداااا
بعد خواهرم گف اخه چسبید ،بعد شوهرم گف میخوای ی خیار خوشمزه نشونت بدم ،منم عصبانی شدم بلند داد زدم جمع کنید خودتونو دیگه هی هیچی نمیگم ،ینی چی این شوخیا ،بعد نامزدم گف وااا مگه چیگفتیم میگم داشت میخورد چی گفتم مگه ،بعد منم گفتم ینی چی این حرفا اصلا خیار خوردن مگه خنده داره ؟!
بعد خواهرم گف بابا مث داداشمه چی فکر میکنی تو گفتم درسته جای برادرته اما باید حدتو بدونی
بلد نامزدم گفتم خیلی بی جنبه ای
ینی از دیشب اعصابم خورده از دست دوتاشون😔💔
همسر خواهرمم هنوز از سرکار نیومده بود