خوش به حالت چیزی و داری که حاضرم نصف عمرم و بدم داشته باشمش دوست دارم تنهای تنها باشم خودم و کتابام فقط گه گاهی بتونم مادر و خواهرم و ببینم
بچه بودم بادبادکای رنگی دلخوشی هرروز و هرشبم بود.. خبر نداشتم از دل آدما چه بی بهونه خنده رو لبم بود ..کاری بجز الک دولک نداشتم.. بچه بودم به هیچی شک نداشتم ..بچه بودم غصه وبالم نبود..هیچکی حریف شور و حالم نبود ..بچه که بودم آسمون آبی بود ..جتی شبای ابری مهتابی بود..بچگی و بچگی و تموم شد..خاطره های خوش رو دست من مرد..تا اومدم چیزی ازش بفهمم..جوونی اومد اون و با خودش برد .. برد ..برد