اره حتما
دبیرستان ک بودم همسایه مامانبزرگم اینا بودن بعد یه روز داشتم میرفتم تو خونه برام بوق زد من از اون روز پیگیرش شدم بعد چند وقت از اونجا رفتن
سال بعدش دوباره اومدن و ماهم شدیم همسایشون
مثلا چند روز پیش داشتم میومدم تو خونه اونم زد بیرون از خونه یهو برگشتم ک درو ببندم دیدم با یه حسی داره نگام میکنه منم سرمو انداختم زیر و رفتم تو
یادش بخیر بچه بودم موهامو کوتاه کرده بودم بعد چادر رو سرم بود تو کوچه چادر افتاد از سرم پسر کوچیکا بهم خندیدن اونم دعواشون کرد گفت نگاه نکنین زشته
دیگه برات بگم هروقت میام بیرون محاله نیاد بیرون میاد خودشو الکی به درختا سرگرم میکنه ک مثلا اون مشغوله ولی من تاحالا چندبار شده ک تا اومدم بیرون صدای در و شنیده اومده بیرون