اوایل کع باهاش سرد بودم مامانم میگف تو کع دوسش نداری چرا قبولش کردی
الان کع قبول کردی پاشم بسازو بسوز
ت خانوادمع از این خبرا نی کع دخترا و پسرا بخوان نامزدیشونو اینا بهم بزنن
اگر هم بهم بزنن مقصر دخترست
بخدا دلیل دارم براش خیلی دلیل
اما میترسم زندگیم از این بدترشه
کسی قبولم نکنع
اولینشون مامان بابایی خودمن
مامانم خبر نداره دوسش ندارم نمیخوامش بقول خودش فک میکنع سر عقل اومدم بزرگ شدم خوبو بدمو میدونم
جرات نمیکنم بش بگم
بع نامزدمم جرات ندارم بگم
خیلی کار ها کردم بلکع خودش ولم کنع برع باهاش سرد رفتار میکردم جواب شو درس حسابی نمیدادم خونمون میومد نمیرفتم پیشش مهریمو زیاد گفتم گفتم شاید قبول نگنع ولی کرد
اما اون همیشع میگع من خیلی دوست دارم
بخدا خستع شدم