من آبان یه خواستگار سنتی داشتم، باباش منو میشناخت معرفی کرده بود، خوده پسره منو ندیده بود، به اصرار خانواده رفتم دیدمش، دعوتم کردن کافیشاپ من همینکه سلام کردم بنده خدا برگشت منو دید چشاش برق زد، فهمیدم خوشش اومده طفلکی، 2 ساعتی صحبت کردیم، خیلی پسر خوبی بود ولی عقاید و روحیات به من نمیخورد اصلا، خیلی ساده طور بود،خلاصه روز بعدش زنگ زدن گفتن ما بچمون از دیروز هی میگه زنگ بزنین زودتر من دیگه طاقت ندارم. ما هم گفتیم نه.... حالا این که آتیشش تند بود فهمیدم اسفند ازدواج کرده!4 ماه بعدش. بعد به این نتیجه رسیدم بعضیا فقط زن میخوان دیگه فرقی نداره کی و چجوری باشه😂... برای شمام پیش اومده؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اوه 4 ماه که خوبه من خواستگار خیلی داشتم کلا شهری که هستیم خواستگار سنتی زیاد هست یه بار طرف آنچنان عاشقم شده بود و برو و بیا و اصرار و گریه من رد کردم با این که خیلی عالی بود همه چیش چون تو رابطه بودم رد کردم هنوز یک ماه نشده بود بعد از اخرین اصرار و تمناشون دیدیمش با زنش 😂😂😂
𓆃ایران زمین𓄂 "نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت، پاک کردن حافظه آن است. باید کتابهایش را، فرهنگش را و تاریخش را از بین برد. بعد کسی را گمارد که کتابهای تازهای بنویسد، فرهنگ تازهای جعل کند و تاریخ تازهای بسازد...”.ملت هارا از تاریخشان دور نگه دارید در این صورت راحت کنترل میشوند. تاریکاندیشان میخواهند زنان را درسیاهینگه دارند ؛آنها ازروشنشدن ذهن زن میترسند؛چون میدانند زن بداند، به کودکش هم یاد خواهد داد ... *من خود اندوهگین نیستم اندوه عالمم، سرزمینی در سینه ام گریه میکند*