يه دوستي داشتم، مامانش پرستار بود، 3 تا هم بچه داشت، 2 تا پسرش كوچيك بودن، شوهرشم 14،14 بود، يعني 14 روز سركار بود و اصلا خونه نميومد، 14 روز هم مرخصي كامل
اون 14 روز كه مرخصي بود دوستم راحت بود چون پدرش كمكش ميداد زلي 14 روز ديگه بيچاره حتي نميرسيد درس بخونه
بخدا ميگفت مامانم زماني كه از سر كار برميگرده انقدر خستس كه حال نداره غذا هم بخوره، ميگفت اون املا مسگه له داداش بزرگم منم غذا ميزارم دهنش
داداش كوچيكه هم مدرسه نميرفت ميفرستادنش مهد چون كسي پيشش نبود