هیچی بعدش ک فهمید دروغ گفته و اسمش امیره و اصن تبریزی نیست. اولاش باهاش حرف نمیزده و دعوا کرده ولی بعدش با پادرمیونی اسی با هم دوباره خوب شدن.
هیچی دیگ پسره با خانوادش درمیون گذاشته و اونام قبول کردن . خواهر اسی هم به مادرش گفته اون حرفی نداشته و باباش اولش مخالف بوده ولی دیگه با اصرار زیاد قبول کرده.
پسره با خانوادش اومده خونشون خواستگاری و پدرش از خوش زبونی پسره خوشش اومده و خلاصه دوتا خانواده از هم خوششون اومده
جلسه دوم خواستگاری پدره اوکی رو داده و این چیزا. بعد خانواده پسره تو راه برگشت ب اردبیل بودن ک تصادف میکنن و پسره همون لحظه میمیره ولی خانوادش زنده میمونن
خواهر اسی هم افسردگی شدید گرفته و درس نمیتونسته بخونه و این چیزا و یه بار خودکشی ناموفق... بعد از حدودن دوسال ب اصرار باباش دوباره ادامه درسشو شروع کرده