من تازه عروسی کردم و خونه خودم هستم...مادرم را خیلی دوست دارم اما یه اخلاقی دارم از تنهایی خسته نمیشم برای همین زیاد نمیرم خونمون به خانوادم سر بزنم هفته ای یبار میرم.احساس دلتنگیم ندارم...تماسم کم میگیرم ،مادرم بیشتر تماس میگیره...اما همسرم بیشتر از من به مادرش سر میزنه...البته من گاهی باهاش میرم خونشون و بیشتر خودش میره....من عذاب وجدان میگیرم و حس میکنم دختر خوبی برای خانوادم نیستم چون تا هستند میتونم از بودنشون لذت ببرم اما اینکارو نمیکنم.. با زندگی و سکوت خونه خودم خو گرفتم... شما نظرتون چیه
تو چرا میزان رسیدگی به خونوادت رو با میزان رسیدگی شوهرت به خونوادش مقایسه میکنی؟
اگه احساس میکنی مادرت بیشتر بهت نیاز داره خو بیشتر بهش سر بزن،اگرم که فکر میکنی کافیه ،چیکار داری شوهرت چقدر میره پیش مادرش
خدا تو دستمو بگیری،شاید به مو برسه ولی پاره نمیشه/قسمتی از دلنوشته میرزا تقی خان امیرکبیر در شب قدر:خدا،امیر تویی،کبیر تویی،تقی همون شاگرد آشپزه،تو راه رو بهم نشون بده .../ کار خوبه خدا درست کنه،سلطان محمود کیه( اینو سرچ کنید)/خدا هر کی که این امضا رو میخونه حس خوشبختی رو بهش اعطا کن
📌وقتی به داشتن اعتماد بنفس عادت نداشته باشی اعتماد بنفس بنظرت نوعی مغرور بودنه📌وقتی همیشه منفعل بودی قاطع بودن مثل خشونت به نظرت میاد📌وقتی عادت نکردی نیازهات فراهم بشه اولویت دادن به خودت برات مثل خودخواهیه📌اینو گفتم که بدونی دایره ی امن تو همیشه معیار خوبی برای رفتارت نیست