سلام این اول تاپیک منه حدود یک ساله عضو نی نی سایت هستم
من ۱۷ سالگی دانشگاه قبول شدم رفتم تهران .حدود ۳ ماه که گذشت پسر عمم که اتفاقا هم سنم بود اومد خاستگاریم ،ولی بابام راضی نبود خودمم هم راضی نبودم .تا اینکه شوهرم اومد خاستگاریم ،اون اوایل بهش زیاد محل نمی دادم کمم ازش خوشم اومد و با یه عقد ساده رفتیم سر خونه و زندگی مون خانواده شوهرم مثل خانواده خودمون بودن با اینکه خانواده شوهرم اصلا ایران زندگی نمی کردن خلاصه که همه چیز خیلی خوب بود توی این مدتی که ازدواج کردم سر کار رفتم و همه من رو به چشم یک خانم مستقل می دیدن .یک سال و نیم که گذشت همه هی شروع کردن پرسیدن که کی می خای بچه دار بشی و اینا من و شوهرمم که زیاد توی این باغ ها نبودیم محل نمی دادیم و اینم بگم که شوهرم ۲ سال ازم بزرگ تر بود و وضعیت مالی مون هم خوب بود
۳ ماه پیش من و همسرم رفتیم تا ببینیم ایا می تونیم بچه دار بشیم یا نه . بعد از کلی برو و بیا متوجه شدیم من نمی تونم باردار بشم . شوهرم یه عالمه دلداریم داد که اشکال نداره و اینا . نشستیم فکر کردیم دیدیم بهتره که یک بچه رو به فرزند خوندگی قبول کنیم . بعد کلی برو و بیا قبول کردن بهمون بچه بدن الان من ترس اینو دارم که بزرگ بشه و ما حقیقت و بهش بگیم و خورد بشه یا اصلا دیگه ما رو به عنوان پدر و مادرش قبول نکنه چی کار کنم ؟؟