من میخواستم با خانوادم برم ایران مراسم برای داداشم همسرمو راضی کردم که منو بفرسته با اونا بالاخره راضی شد تا اینکه خانوادش که فهمیدن گفتن چه کاریه تنها بدون هم میگفتن پا تو این ۳۰ سال هیچ جا بدون هم نرفتیم ...متنفرم ازین که کسی طرز فکرشو بهم تحمیل کنه البته اولین باریه که گفتن این کارو بکنید تا حالا دخالتی نبوده در کل بدم اومد حالا به پسرشون گفتن یا تو هم برو یا اونم نره خیلی بدم اومد ازاینکه اونا گفتن چیکار کنیم اون لحظه که هیچی نگفتم و جواب ندادم اما به شوهرم گفتم که ما زندگی خودمونو داریم نباید تو به حرف اونا به من اجازه بدی یا ندی اما حالا شوهرم بعد حرف اونا میخواد با من بره ایران