2777
2789
عنوان

رونا

| مشاهده متن کامل بحث + 6587 بازدید | 98 پست

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

پارت ۷

فکر میکنم زندگی برای من سخت تر اون چیزی که توانمه رقم زد

تصمیم گرفتم برای کنکور به صورت جدی بخونم

منو ترانه کلاس کنکور ثبت نام کردیم و خیلی خوب پیش میرفتیم

بابام دیگه نمیذاشت من تنها برم مدرسه و کلاس

یا بابای ترانه مارو می‌برد یا بابای خودم منم خیلی تلاش میکردم

اون روزا امیر هم دانشگاهش تموم شده بود و داشت با دوست صمیمیش (محمد)گالری میزد

و مثل اینکه علاقه ای نسبت به من پیدا کرده بود

آموزشگاهی که ما میرفتیم مختلط بود و یه پسر خیلی بهم گیر داده بود منم واقعا بعد اون ماجرا از پسرا خوشم نمیومد و تنها پسری که باهاش راحت بودم امیر بود

منو ترانه از آموزشگاه اومدیم بیرون و اون روز نوبت بابای ترانه بود که بیاد دنبالمون

پسره :آخ من فدای اون چشم های عسلیت تا کی باید منتظر جواب عشقم باشم

به ترانه گفتم :بیا بریم اون ور تر من حوصله اش رو ندارم

ترانه رو با حرص کشیدم

ترانه یواش گفت: چته دختر آروم تر

پسره:کجا میری عزیزم

من دیگه خون به مغزم نمی‌رسید از پسرا بدم میومد این آقا هم پیله کرده بود

گفتم:اولا من عزیز شما نیستم اینقدر الکی خودتو اذیت نکن من از امثال شما خوشم نمیاد ولم کن

پسره:همه میگن چرا عاشق این شدی ،آخه من عاشق همین دیونه بازی هاتم دیگه

گفتم:شما و هر کی درمورد من این حرف رو زده غلط کرده

اصلا حواسم به اطرافم نبود که دیدم یه نفر غرید توی دل پسره و سیلی خوابوند در گوشش

تا به خودم اومدم دیدم امیر داره پسره رو میزنه ترانه و محمد (دوست امیر) هم هر کاری میکردن نمیتونستن جداشون کنن (مثل اینکه از شانس من اون روز عمو مسعود کار داشته امیر رو فرستاده)

یه هو بابای پسره سر رسید هیکلی بود برای خودش امیر رو گرفت و هولش داد عقب

و داد زد:تو کی هستی که دستت رو روی پسر من بلند کردی بزار زنگ بزنم کلانتری تا حساب توی عوضی رو برسن

من و ترانه به شدت ترسیده بودیم امیر رو به محمد کرد و گفت: سریع ببرشون داخل ماشین

ترانه میخواست چیزی بگه که امیر داد زد

گفت :حرف نباشه برید داخل ماشین

صورت امیر و پسره پر خون بود خیلی ترسیدم و توی دلم به خودم لعنت می‌فرستادم

:جو گیر شدی ها!!!دیدی داره یکی بهت توجه میکنه *هه*تو که هرگز با پسرا حرف نمیزدی چه برسه به دعوا امروز چیکار داشتی

تو همین فکرا بودم که محمد گفت من شما رو میرسونم بعد میرم پیش امیر کلانتری

(محمد جزو خانواده های پولدار بودن همون بچه مایه دار ها اما خیلی مرده این پسر هر چی بگم کمه)

خیلی شرمنده بودم

وقتی رسیدم خونه برای مامان همه  چیزی رو تعریف کردم

مامان گفت:دخترم از تو بعیده همچین کاری طفلکی امیر پسرم ،صبر کن زنگ بزنم خاله ببینم امیر چی شده

خاله:سلام خوبی خواهر

مامان:سلام ،ممنونم

ترانه رسید خونه؟

خاله:آره ،دیدی این بچه های این دور و زمونه چه کارایی نمیکنن پسره دیونه گیر داده به خوشید(خاله طبق عادت میگه چون مامان همیشه اینطوری صدام میزنه)پسرم هم افتاده به جونش البته حقش بود پسره ی ...

مامان:عه معصومه از تو این حرفا بعیده، اینطوری فکر میکنم رونا دختر توعه از بس حرص میخوری

میخواستم درمورد امیر بپرسم بحث به‌ کجا ها کشید

امیر چی شد ؟آزادش کردن؟

خاله:آره محمد سند برده بود بنده خدا آزادش کردن

شرمنده محمد و خانواده اش شدم

مامان :پسر خوبیه انشاءالله خیر ببینه

پس من مزاحمت نمیشم از طرف من بچه ها رو ببوس و به آقا مسعود سلام برسون

توی دلم یه آخیشی گفتم و رفتم تا درسام رو بخونم

میخواستم از خصوصیات چهره بچه ها و خودم بگم

خودم:اگه تعریف از خود نباشه همه میگن چهره ناز و ظریفی دارم

قدم تقریبا بلنده و هیکل خوبی دارم پوستم سفیده و چشمام درشت و عسلیه مو هام هم بلنده و رنگش طوریه که انگار آفتاب سوخته اس ترکیبی از نارنجی و قهوه ای وطلایی

ترانه:دختر خوشگل و زیباییه سبزه و چشم و ابرو مشکلی با موی های فرفری هر چی گفتم کمه

امیر :امیر هم موهاش فرفریه و قهوه ای و قد بلند، هیکلیه وخوشتیپ چشماش از ترانه درشت تره و سفیده

محمد :پسر قد بلند و نسبتا هیکلیه و خیلیم خوش تیپ

پارت ۸

بالاخره روز کنکور فرا رسید

از یه هفته قبل استرس داشتم، یعنی من نتیجه این همه تلاشم رو میبینم

صبح با دلشوره از خواب بیدار شدم یه دونه قرص که دکتر برای استرس بهم داده بود رو خوردم و آماده شدم برای رفتن

بابا توی راه

میگفت:دختر گلم استرس نداشته باش من مطمئنم هر کسی تلاش کنه نتیجه تلاشش رو میبینه منم شاهد تلاش تو بودم

بعد چند دقیقه گفت

با اینکه توی فرم ثبت نام زدیم دست چپ اگه صندلیت دست راست بود بهشون بگو ها خجالت نکش عزیزکم ،عزیز دل بابایی ،دختر بابایی

از این همه استرس بابا خندم گرفته بود من خودم آروم شده بودم حالا کسی نبود بابا رو بگیره

وقتی رسیدیم حوزه کنکور ترانه رو دیدم اونم همراه کل خانواده اش اومده بود

هم دیگه رو بغل کردیم و گفتم :برای موفقیت

یه هو توی اون وضعیت امیر با ناز گفت :واه وااااااه چه رمانتیک یه آزمونه حالا

خاله یه چشم غره ای به امیر رفت

من و ترانه با هم گفتیم عه داداش و من زدم به شونه اش و رو به جمع گفتم:لطفا برامون دعا کنید

امیر گفت:بسه بابا برید دیگه و هولمون داد به سمت در

از بس امیر شکلک در آورده بود استرس رو فراموش کرده بودیم

خدا رو شکر من و ترانه هر دو کنکور رو خوب دادیم

و بعد مدت ها یه مسافرت رفتیم تا شمال،گردنه حیران تنها جایی که آرومم می‌کرد و خیلی بهم خوش گذشت تمام سختی های این مدت رو فراموش کردم

پارت ۹

روزی که جواب کنکور اومد من خونه ترانه اینا بودم اول جواب کنکور ترانه رو دیدیم قبول شده بود یه آخيش بلندی گفت

و همه بغلش کردن

بعد من گفتم:ای بابا این طوری که شما میکنید من استرس گرفتم تو روخدا مال منم نگاه کنید دیگه،قبلم اومد توی دهنم

امیر گفت:حالا هرکی جای تو بود نماز میخوند،سجده می‌کرد، توبه میکرد بعد شما شراره های آشتون بیرونه

بعد خاله گفت :امیر دخترم رو اذیت نکن دیگه برو جواب رو ببین

امیر زیر چشمی نگام کرد از اون نگاه گیرا ها  

و رفت توی سایت و بالاخره منم چیزی که میخواستم قبول شدم و یه جیغ کوتاهی کشیدم و پریدم بغل خاله و ترانه

بعد رو به امیر گفتم داداش میشه منو تا خونه برسونی تا خبر رو به مامان و بابا بگم

امیر گفت: اول من شما دخترا رو یه شیر موز دعوت کنم

منم که شیر موز دوست دارم و خیلی خوش حال بودم یه تابی به موهام دادم و رو به ترانه گفتم آماده شو دختر بریم

سوار ماشین شدیم من با اینکه اونقدر مذهبی نبودم اما حد خودم رو میدونستم پشت نشستم و رفتیم به سمت بستی فروشی تک که اون مدت خیلی معروف شده بود و یه کم گرون بود

من گفتم :داداش...

یه هو وسط حرفم پرید و با من و من

گفت :رونا خانم دیگه دوست ندارم منو داداش صدا بزنید

از حرفش تعجب کردم وهم ناراحت شدم چون ترانه هم نسبت به حرف داداشش واکنش نداد

با حرص و از روی لج دوباره با شدت روی کلمه داداش گفتم :*داداش* چیزی شده؟

یه هو گفت:رونا جانم ببخشید این حرف ها رو میزنم من بهتون علاقه دارم


با اینکه خودم نسبت بهش بی حس نبودم اما تعجب کردم چون خیلی یه هویی گفت و تا حالا لو نداده بود یا حتی کاری که من بگم آره حسی داره

زبونم بند اومده بود

من من می‌کرد و دیگه نتونست حرف بزنه یا حتی رانندگی کنه زد کنار

تا حالا امیر رو اینطوری ندیده بودم

بعد چند دقیقه با من و من گفت:رونا جانم فکر نکن این حس خیلی سریع شکل گرفته من مدت هاست دل به تو باخته ام

بعد ترانه پرید وسط حرفش و گفت: رونا آبجی داداشم تمام درد هات شده درداش خیلی دوسِت داره من حالش رو بعضی شب ها دیدم

امیر از ماشین پیاده شد به محمد زنگ زد و گفت :داداش به زندگیم گفتم ،گفتم بهش اما حالم خوب نیست میشه بیای

پارت ۱۰

مثل برق محمد رسید پیش ما

مشخص بود امیر استرس گرفته حال خودم هم بهتر ازش نبود

امیر به محمد گفت :میشه رونا...

بعد مکث کرد ،یه نگاهی به من انداخت من سرم پایین بود اما متوجه نگاهش شدم

محمد پرید وسط حرفش گفت: داداش یکم راه برو من رونا و ترانه خانم رو میرسونم

توی ماشین فضای ساکت و سنگینی حکم فرما بود تا خونه ما حرفی زده نشد

وقتی رسیدیم اصلا جلوی ترانه از اتفاق چند ساعت پیش هیچ عکس العملی نشون ندادم

آخه خودم هم سر در گم بودم

اون شب مامان و بابا یه جشن  کوچیکی برای قبولی منو ترانه گرفتن

اما ترانه همش حواسش به من بود که یه نشونی ،چیزی اما من هیچ ،انگار نه انگار که امیر چند ساعت پیش عشقشو نسبت به من ابراز کرده بود

پارت ۱۱

اصلا به روی خودم نیاوردم

اما ذهنم کاملا درگیر بود

امیر تا مامانش اسم زن رو میاورد میگفت:عه مامان من زن میخوام چیکار

و تا حالا چند جا رفته بودن اما امیر گفته بود :نه

و روشون ایراد گذاشته بود

دانشگاهی که ترانه قبول شد اصفهان بود و من ،تهران قبول شدم

دلم برای خانواده ام تنگ میشد و دوری از خانواده و دوستام برام سخت بود

تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم

منو ترانه باید تو یه روز راه می افتادیم ، ترانه رو امیر بردو من رو بابام

امیر یه نگاهی به من کرد و گفت: موفق باشی رونا خانم

و دستش رو به سمتم دراز کرد

قبلم داشت سریع می تپید

به دستش نگاه کردم،داشت میلرزید و وقتی دستش رو گرفتم قبلم میخواست از جاش در بیا

انگار زمان برای هر دوی ما متوقف شده بود

توی دلم گفتم:آخه این چه حسیه ؟من هنوز بچه ام شاید گذراست

درمورد حسم سردرگم بودم ،نمی دونستم چیه

شاید این پروسه دست دادن منو امیر ۱۰ ثانیه هم طول نکشید و کسی شک نکرد اما هم برای و هم برای اون انگار زمان متوقف شده بود

راه افتادیم به سمت تهران

سرمو روی شونه بابام گذاشتم و گفتم :بابا دلم برای رامین تنگ شده

بابا چی میشد اگه رامین هم اینجا بود

وقتی اینا رو میگفتم بغض گلومو گرفته بود اما مطمئن بودم بخاطر نبودن رامین نبود

فکر میکنم بخاطر امیر بود و من دنبال یه بهانه بودم برای گریه و آروم کردن خودم

یعنی من اینقدر دوستش داشتم...

بابا گفت:رونای بابایی ،بابا قربونت بره داداش پیشته اینجاست(روی قلبم  دست گذاشت) دخترم،و میدونم مال تو بیشتر هر کسی براش میتپه

********************

رسیدیم تهران یه خوابگاه گرفتیم که زیاد با دانشگاه من فاصله نداشت،خدا رو شکر دوستای خوبی پیدا کردم ونزدیک تعطیلات عید بود و من یه مزاحم تلفنی پیدا کرده بودم که از پسرای دانشگاه خودمون بود

یه روز تلفنم زنگ خورد،باحرص جواب دادم

گفتم:دست از سرم بردار آقا

چیکارم داری من که به شما گفتم جواب من منفیه،دیگه شما اصرار نکن

گفت:سلام خوبی رونا خانم

امیر بود،صدای امیرم بود دستپاچه شدم، باز دوباره جلوش گند زدم

گفتم :سلام دادا...

یادم اومد که گفت دیگه داداش صداش نزنم

ادامه دادم گفتم :امیر آقا،شماره منو از کجا آوردید؟

گفت:رونا خانم میخوام یه چیزی بگم دلم طاقت نیاورد تا شما خودتون بیاید شهرمون اومدم یکم شما رو ببینم البته اگه خودتون بخواید

دستام یخ کرده بود فکر میکردم بعد این همه مدت از اون قضیه دیگه یادش رفته یا اینکه من سردرگم بودم و سرد برخورد کردم اونو دلسرد کرده

بامن و من گفتم:امیر آقا من چند روز دیگه میام شهر خودمون بخاطر تعطیلات عید، بهتر نیست اون موقع همو ببینیم

امیر گفت:آخه من اونجا نمیتونم حرفامو با شما بزنم و باهاتون قدم بزنم اما هر چی شما بخواید پس من دیگه برمیگردم شهرمون

شماره شما هم از ترانه گرفتم

این شماره منه،سیوش کنید


من فقط دنبال یه بهانه و یه اصرار از طرف امیر بودم تا برم ببینمش واقعا دلتنگش بودم اون چند مدت نشده بود حتی یه شب بدون فکر به اون بخوابم

به امیر گفتم:(دلشوره گرفته بودم همش فکر میکردم اگه الان بره تصادف میکنه)بهتره امشب تهران بمونید اگه الان برید به شب می‌خورید و شب جاده خطرناکه

لحنش عوض شد و گفت:من قربون اون دلنگرانی هات برم

یه هو متوجه‌ لحنش شد و گفت :نگران نباشید رونا خانم، باشه امشب تهران میمونم اما صبح منتظر تماس شما هستم دوست دارم باهاتون صحبت کنم

پارت ۱۲

اون شب تا صبح نخوابیدم همش دلم میخواست ببینمش اما این غرور لعنتی نمیزاشت

صبح ساعت ۱۰ بهم پیام داد

:سلام

خوب هستید رونا خانم

صبح شما بخیر

میخواستم بگم که ساعت ۸ حرکت کردم تا یه ساعت دیگه میرسم خونه ،نگران نباشید

دلم میخواست آخر پیامش بگه،بگه که منتظر تماست هستم اما نبود و من باهاش تماس نگرفتم

تا عید ۱۳ روز مونده بود و من میتونستم ۸ روز دیگه برم خونه ،خیلی ذوق داشتم

اون روز زنگ زدم به مامانم که بگم تا ۸ روز دیگه من خونه ام

دلم برای امیر،مامان ، بابا و ترانه تنگ شده بود

مامان :آخ قربون اون صدای قشنگت برم مادر ،دلم برات تنگ شده بی وفا تا ما زنگ نزنیم یه زنگ به ما نمیزنی(مامانم اینو با یه لحن ناراحت میگفت )

من گفتم:قربون مامان مهربونم برم که از دست من ناراحت شده

مامان من تا ۸ روز دیگه خونه ام اینو با یه جیغ کوتاه گفتم

مامان شروع به گریه کرد

با تعجب گفتم: مامان چرا گریه میکنی

گفت :هیچی عزیزم بخاطر اومدن تو ذوق دارم گریه خوشحالیه

یه مقدار پول بابا برات میفرسته برای عيدت خرید کن

میبینمت دخترم

از لحنش فهمیدم ناراحتیش بخاطر من نیست اما چون نمی‌خواست بگه اصرار نکردم

گفتم :ممنونم مامانی نیازی نیست

اما مامان اصرار کرد

بخاطر همین قبول کردم

و خداحافظی کردم

بابابرام پول فرستاد مبلغ کمی نبود

رفتم سمت مراکز خرید

برای خودم یه لباس عروسکی یاسی که کوتاه حالت بود خریدم ،یه شلوار مشکی دم پا

یه صندل و شال ساده مشکی،یه کیف خیلی خوشگل هم خریدم رفتم سمت بدلیجاتی یه گوشواره بزرگ و خوشگل با یه گردنبند فانتزی و ناز گرفتم

یه لاک خوشکل هم گرفتم

و اومدم خوابگاه و لباسامو برای امتحان پوشیدم خیلی بهم اومده بود

دوستم لیلا گفت: وای رونا انگار این لباس رو برای خودت دوختن خیلی بهت اومده اگه مو هاتو باز بزاری عالی میشه

مریم در ادامه اش گفت:با این هیکلی که رونا داره هر چی بپوشه بهش میاد آخه تو بگو این همه زیبایی رو از کجا آوردی

لیلا گفت :آره واقعا ،خوش به حال شوهرش

من گفتم:کوفت لیلا کوفت

ولم کن بابا

حالا اینقدر ازم تعریف نکنید جوگیر میشم

مریم گفت :بایدم جوگیر بشی خدا بده شانس این پسره اسمش کی بود افتاده دنبالت(لیلا گفت:ارشیا رو میگی)مریم گفت آره نگاه چه مایه داره

من که نشسته بودم دیگه از خنده صورتم لبو شده بود و اشکام می‌ریخت با جیغ گفتم :بسه دیگه دیونه ها، مردم از خنده،کافیه وای مردم

از بس صبح توی مراکز خرید گشته بودم پاهام درد میکرد، سریع رفتم خوابیدم،این ۸ روز به سرعت گذشت و با خداحافظی از مریم و لیلا راهی شهرم شدم

**********

توی راه همش فکر میکردم دلیل ناراحتی مامان چی میتونه باشه ،چرا ناراحته

وقتی رسیدم شهرمون،مامان و بابا اومده بودن به استقبالم

با جیغ کوتاهی دویدم سمتشون و تند تند هردوشون رو میبوسیدم

اما انگار یه چیزی مامان و بابام رو به شدت ناراحت کرده بود، انگار هردو شون شکسته شده بودن

توی دلم گفتم:حتما میفهمم چی شده

با خوشحالی راه افتادیم به سمت خونه

توی تاکسی به مامان گفتم:مامانی،ترانه اومده ؟دلم براش یه ذره شده میخوام ببینمش

مامان گفت :آره زود تر اومده دخترم

با ذوق گفتم :دلم براش یه ذره شده ،امروز بهش زنگ بزنم با هم بریم کافه

بابا گفت :رونا بابا تو تازه اومدی یکم خستگي در کن دخترم

گفتم :همین که شما رو دیدم خستگیم در رفت،دلم برای ترانه ،برای شهرمون تنگ شده ،میخوام برم دور بزنم بعد با ترانه برم،سر قبر رامین

بابا گفت:آخ دخترم چقدر بزرگ شده

رفتیم  خونه

مامان نهار مورد علاقه منو بار گذاشته بود

با ذوق گفتم :مامان کوفته میپزی

گفت :آره دخترم

من با ذوق پریدم بغلش و بوسیدمش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  10 ساعت پیش
توسط   مورچه۲  |  10 ساعت پیش