پارت ۱۲
اون شب تا صبح نخوابیدم همش دلم میخواست ببینمش اما این غرور لعنتی نمیزاشت
صبح ساعت ۱۰ بهم پیام داد
:سلام
خوب هستید رونا خانم
صبح شما بخیر
میخواستم بگم که ساعت ۸ حرکت کردم تا یه ساعت دیگه میرسم خونه ،نگران نباشید
دلم میخواست آخر پیامش بگه،بگه که منتظر تماست هستم اما نبود و من باهاش تماس نگرفتم
تا عید ۱۳ روز مونده بود و من میتونستم ۸ روز دیگه برم خونه ،خیلی ذوق داشتم
اون روز زنگ زدم به مامانم که بگم تا ۸ روز دیگه من خونه ام
دلم برای امیر،مامان ، بابا و ترانه تنگ شده بود
مامان :آخ قربون اون صدای قشنگت برم مادر ،دلم برات تنگ شده بی وفا تا ما زنگ نزنیم یه زنگ به ما نمیزنی(مامانم اینو با یه لحن ناراحت میگفت )
من گفتم:قربون مامان مهربونم برم که از دست من ناراحت شده
مامان من تا ۸ روز دیگه خونه ام اینو با یه جیغ کوتاه گفتم
مامان شروع به گریه کرد
با تعجب گفتم: مامان چرا گریه میکنی
گفت :هیچی عزیزم بخاطر اومدن تو ذوق دارم گریه خوشحالیه
یه مقدار پول بابا برات میفرسته برای عيدت خرید کن
میبینمت دخترم
از لحنش فهمیدم ناراحتیش بخاطر من نیست اما چون نمیخواست بگه اصرار نکردم
گفتم :ممنونم مامانی نیازی نیست
اما مامان اصرار کرد
بخاطر همین قبول کردم
و خداحافظی کردم
بابابرام پول فرستاد مبلغ کمی نبود
رفتم سمت مراکز خرید
برای خودم یه لباس عروسکی یاسی که کوتاه حالت بود خریدم ،یه شلوار مشکی دم پا
یه صندل و شال ساده مشکی،یه کیف خیلی خوشگل هم خریدم رفتم سمت بدلیجاتی یه گوشواره بزرگ و خوشگل با یه گردنبند فانتزی و ناز گرفتم
یه لاک خوشکل هم گرفتم
و اومدم خوابگاه و لباسامو برای امتحان پوشیدم خیلی بهم اومده بود
دوستم لیلا گفت: وای رونا انگار این لباس رو برای خودت دوختن خیلی بهت اومده اگه مو هاتو باز بزاری عالی میشه
مریم در ادامه اش گفت:با این هیکلی که رونا داره هر چی بپوشه بهش میاد آخه تو بگو این همه زیبایی رو از کجا آوردی
لیلا گفت :آره واقعا ،خوش به حال شوهرش
من گفتم:کوفت لیلا کوفت
ولم کن بابا
حالا اینقدر ازم تعریف نکنید جوگیر میشم
مریم گفت :بایدم جوگیر بشی خدا بده شانس این پسره اسمش کی بود افتاده دنبالت(لیلا گفت:ارشیا رو میگی)مریم گفت آره نگاه چه مایه داره
من که نشسته بودم دیگه از خنده صورتم لبو شده بود و اشکام میریخت با جیغ گفتم :بسه دیگه دیونه ها، مردم از خنده،کافیه وای مردم
از بس صبح توی مراکز خرید گشته بودم پاهام درد میکرد، سریع رفتم خوابیدم،این ۸ روز به سرعت گذشت و با خداحافظی از مریم و لیلا راهی شهرم شدم
**********
توی راه همش فکر میکردم دلیل ناراحتی مامان چی میتونه باشه ،چرا ناراحته
وقتی رسیدم شهرمون،مامان و بابا اومده بودن به استقبالم
با جیغ کوتاهی دویدم سمتشون و تند تند هردوشون رو میبوسیدم
اما انگار یه چیزی مامان و بابام رو به شدت ناراحت کرده بود، انگار هردو شون شکسته شده بودن
توی دلم گفتم:حتما میفهمم چی شده
با خوشحالی راه افتادیم به سمت خونه
توی تاکسی به مامان گفتم:مامانی،ترانه اومده ؟دلم براش یه ذره شده میخوام ببینمش
مامان گفت :آره زود تر اومده دخترم
با ذوق گفتم :دلم براش یه ذره شده ،امروز بهش زنگ بزنم با هم بریم کافه
بابا گفت :رونا بابا تو تازه اومدی یکم خستگي در کن دخترم
گفتم :همین که شما رو دیدم خستگیم در رفت،دلم برای ترانه ،برای شهرمون تنگ شده ،میخوام برم دور بزنم بعد با ترانه برم،سر قبر رامین
بابا گفت:آخ دخترم چقدر بزرگ شده
رفتیم خونه
مامان نهار مورد علاقه منو بار گذاشته بود
با ذوق گفتم :مامان کوفته میپزی
گفت :آره دخترم
من با ذوق پریدم بغلش و بوسیدمش