ببین یاد خودم افتادم
واسه من طرف فامیل دورمون بود. هرموقع منو میدید ازم چشم برنمیداشت.یبار به یه بهانه ای شمارش رو بهم داد خلاصه. بهش پیام دادم بعد یمدت. چندروزی حرف زدیم و گذشت. یجا بهش گفتم غرورم برام مهم نیس چون عاشقتم. گفت راستش من خیلی معمولی دوستت دارم .باید باهم بیشتر آشنا بشیم اول.انگار اب یخ ریختن روم.گفتم ولی جور دیگه ای نشون دادین.گفت معذرت میخوام و مقصر منم که رفتارم باعث شد جور دیگه ای فکر کنی و منم چون بهم برخورده بود گفتم بهتره دیگه تمومش کنیم. ولی توی دلم تموم نشد و واسه فراموشیش با یکی دوست شدم و ازدواج کردم که اشتباه بود و به جدایی رسید بخاطر فشارای روحیم دوباره یه ازدواج اشتباه کردم.
الان هردو متاهلیم و گاهی توی مهمونیا همو میبینیم.توی عروسیش هم بودم من.حتی چند دقیقه با عروس و داماد توی اسانسور تنها شدم.بااینکه متاهل بودم اما یه حس عجیبی داشتم. خلاصخ بگم این عشق زندگیمو نابود کرد .تو مثل من نشو.به خودت بیا