میخوام از زندگی مریم دوست دوران بچگیم براتون بگم
مریم دختری قد بلند،هیکلی،زیبا،مهربان
هر روز بازی با دیگر دختران روستا،چه روزهای خوشی داشتیم
تا اینکه یک روز همه به دنبال مریم رفتیم تا با او بازی کنیم،اما پدرش اجازه نداد و گفت که مریم دیگر به بازی با شما نمی اید
ما هم ندانستیم که چه شده ،البته به حساب این اوردیم که پدره مریم باز هم بداخلاقی میکند
تا اینکه عصر از مادرم شنیدم که مریم میخواهد ازدواج بکند
مریم ۱۲ ساله
نگو که مریم میخواست زن مردی بشود که دوتا زن داشت
زن اولش خودکشی کرده بود و دو پسر بزرگ داشت
زنه دومش هم سه تا دختر داشت
حاجی ادم پولداری بود و در دبی مغازه داشت و دوباره فیلش یاده هندستون کرده بود و این بار چشمش مریم را گرفته بود
پدره مریم هم که بدهکاره حاجی بود دخترش را دو دستی تقدیم حاجی کرد
یادم میاد وقتی توی کوچه بودم و ماشین تویوتا در حیاط بود،دیدم که مریم سواره ماشین شد و از پشت شیشه دست برایم تکان داد
او غرقه شادی و خنده بود
چند هفته بعد بساطه عروسی و