قصه از اونجا شروع شد که توسط دوستم به یکی از گروه هایی پیوستم که دختر و پسرا باهم چت میکردن..... هدف من فقط گذراندن وقت اضافیم بود نه چیز دیگه ای ....
هر روز قالب بر پنجاه نفر پیشنهاد میدادند و من بلاک میکردم چون قصدم رل زدن یا چیز دیگه ای نبود ... خلاصه گذشت تا یک روز ناخواسته دلم لرزید از چت کردن با یکی از پسرا ولی میدونستم همش هوس هست نه چیز دیگر ی گذشت تا یه روز متوجه شدم دوست صمیمی ام خود کشی کرده و داغونه اومدم گروه تا حالم عوض بشود همشون میپرسیدن حالت خوبه ومن میگفتم داغونم نه خوب نیستم تا این که این عاقا پسر وقتی فهمید خوب نیستم اومد پی وی ام و با ایموجین گریه پرسید چته ؟گفتم خوبم