یکشنبه یه امتحان مهم دارم.از چهارشنبه تاحالا عین چی دارم میخونم با اینکه خواهر کوچیکم هی میاد دفترامو میگیره و میبره یا پرت میکنه اینور اونور هیچی ب مامانم نگفتمو عصابمو خورد نکردم خوده مامانم میدونه همینجوری دارم اذیت میشم اومده اتاق میگه خالت شب مارو دعوت کرده باید بریم هرچی میگم نمیام باید درس بخونم گوش نمیده میگه الا و بلا باید بیای منم کتابمو کوبیدم زمینو گفتم نمیام مگه زوره(هم بخاطر درسم نمیخام برم هم بخاطر اینکه خالم یه پسر داره که خیلی هیزه و چشمش همش هرز میره و من بدم میاد)بابامم که از سرکار اومد.مامانم شروع کرد ب دادو بیداد(کلا مامانم فتنهس)که چرا نمیاد خونه بمونه چه غلطی کنه و ...
یهو بلند شد اومد منو هل داد محکم خوردم زمین که چرا باهام اینجوری صحبت میکنی من مادرتم شعور داشته باش و ابجیمم ی گوشه نشسته بود با ناراحتی نگامون میکرد بلندشدم گفتم بخاطر اون پسز کثافطش نمیخام بیام میفهمی اخرم رفتم اتاقم محکم درو کوبیدم زار زار گریه کردم
خب حالا برو به اعصاب خوردیش نمیارزه مواظب حرکات و رفتارت باش ک اذیت نشی درستم بعدا بیا بشین ب ...
خالم هرسری مارو تا اخرای شب نگه میداره.پسرشم با بهانه های مختلف منو میکشه اتاق.حتی یبار به شوخی یه ضربه محکم زد به باسنم که دستشو هل دادم با عصبانیت گفتم دیگه به من دست نزن بار اول و اخرت بود و از اتاق اومدم بیرون.خالمم نمیدونه پسرش چه کثافطیه فک میکنه امامزادس