تمام اعتماد به نفس و حال خوب آدم رو ازت میگیرن
از تبعیض هاشون
از توقع های زیادشون
از فوش نفرین حرف های زشت
خواهر کوچیکم به شدت دخالت کن و بی ادبه
مامانم هم اصلا بهش حرفی نمیزنه
سر حرف های زشتش دعوامون شد گفت آره تو از کوچیکی میخواستی خفه اش کنی(بهش گفتم چی داری چرت و پرت میگی من گفتم یه خواب بوده یا توهم بچگی چرا تو دعوا حرف الکی میزنی
پیر شده هنوز بلد نیست حرف بزنه
فقط طرفدار خواهر و برادرمه میگن اونا هرچی بگن تو نگو
به من میگه هار به حدی از عصبانيت میرسونه منو به خدا که آرزوی مرگخودم رو میکنم
دیگه از این به بعد تعطیل
فقط جلوی شوهرمحفظ ظاهر میکنم
دیگه هیچ مسئولیتی ندارم باهاشون
بهشون گفتم ۲۴ سال تحمل کردم شما میخواین نفرین کنین بگین ازتون نمیگذرم منم میگم از شما نمیگذرم
قسممیخورم به این ماه عزیز که بعد عروسی پامم نمیذارم این خونه
دیگه هیچشون به من ربطی نداره
همون دختر و پسرش مثل اینکه براش کافیه
تو این سالها تنها چیزی که تو این خونه باخودم دارم
عصبی بودن
اعتماد به نفس داغون
وسواس فکری
از الان باهاش روزه سکوت میگیرم فقط جلو شوهرم عادی برخورد میکنم
میدونم از این به بعد چیکار کنم