کارهای مربوط به عروسی زیادبود انتخاب جهیزیه هم وقت گیربود باز جای شکرش باقی بودکه مقدارزیادی ازجهیزیه راقبلا مادرم به همراه خواهرم خریده بودن
فدای خواهرم برم که بااون شرایط وحال روحیش بازم به فکر من بود
همه کارهابه بهترین شکل انجام شد
من داشتم عروس میشدم ،چه عروسی فقط خداازحالم خبرداشت یک روز قبل ازحنا بندون به همراه دختر عمم به آرایشگاه رفتیم که اصلاح وپاکسازی صورت انجام بدم
بعدازاتمام کارآرایشگر وقتی توی آینه نگاه کردم جاخوردم خیلی تغییرکرده بودم ،قشنگتر شده بودم امانمیتونستم توی عاینه به خودم نگاه کنم