2777
2789

حیلی ازاطرافیان نزدیکمون فکر میکردن خانواده عمم باشنیدن نازا یی خواهرم، ازازدواج من وپسرشون منصرف میشن اونا معتقدبودن که منم مثل خواهرم نازاهستم واین مشکل ارثیه اما ناباورانه میدیدن که عمم وخانواده اش اصلا چنین دیدگاهی ندارن بلکه درجواب گفتن پسرما باهرکسی که ازدواج کنه ممکنه این مشکل براشون پیش بیاد 

به تدریج جو متشنج وغمناک خونه ماعادی شد وما تقریبا بااین قضیه کنار اومدیم همه ماناراحت بودیم میدونستیم خواهرم تاچه حدعاشق بچه اس اما حقیقت این بود که کاری ازدست هیچ کس برنمیومد 

بعد از گذشت مدت کمی ازاین قضیه پسر عمم تصمیم گرفته بودوه هرچه زودترمراسم عروسی رابرگزار کنه خانواده اش هم هرچه اصرارکرده بودن که باید یه مدت کم دیگه صبرکنه تاحال خواهرم بهتربشه موافقت نکرده بود اون فقط به این فکرمیکرد که چطورمنو از اون خونه ماتم زده بیرون بیاره تصمیم گرفته بود یه زندگی شاد برام بسازه

من کالسکه و صندلی ماشین بچه‌مو از بی‌بی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضی‌ام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بی‌بی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:

https://babylifeshiraz.com/

خدامیدونست چقدر ذوق داشت ولحظه شماری میکردومن برعکس شرایط روحی خواهرمو بهانه کرده بودم وازبرگزاری مراسم عروسی وحتی بحث دراین مورد طفره میرفتم...

من میترسیدم ازآبروی خودم خانوادم وحتی خانواده عمم ...فامیل به شدت غیرتی ما اگه ازچنین موضوعی باخبر میشدن چی به سرمن وخانوادم میومدپسر عمه بیچارم چی؟اون چه فکری میکرد حتما باخودش میگفت وقتی من همه عمرمو به فکر زندگی با این دختربودم اون باپسر های مردم دنبال هرزگی وبی آبرویی بوده

کی فکرشو میکرد منی که حتی به یک فرد نامحرم نگاه نکردم منی که حتی یه دوست پسر معمولی نداشتم چطور طعمه یدایی به اصطلاح مومنم شدم کی باورمیکرد یکی ازمحارم من توی خونه خودم منو مورد تجاوز قرارداده وتمام بچگی منو نابودکرده چه شبها که بااین فکر باچشم گریان وبالش خیس به خواب نرفتم چه وقتهاکه میون گفتگو باپسرعمم احساس گناه وخیانت، شادی وشیرینی اون لحظاتوبه کامم زهرنکرده  

وقتی به این فکرمیکردم که آبروی پدرومادرزحمتکشم قراربه دست من احمق ازبین بره میخواستم دق کنم 

من حتی به خاطرنداشتم اون تاچه حدی بهم تجاوز کرده هرچه بیشتربه این قضیه فکر میکردم بیشتر گیج میشدم 

کسیراهم نداشتم که ازش راهنمایی بخوام اصلا باید چطوری مطرحش میکردم خدای من داشتم دیوانه میشدم


پسرعمم هم سفت وسخت روی حرفش پافشاری میکردواگرمن بیشترمخالفت میکردم حتما به چیزی شک میکرد

وقتی دیدم پسرعمم ازحرفش برنمیگرده به ناچارتسلیم شدم ورضایتمو بهش اعلام کردم چه روزهای سختی بود،بایدخودمو یع عروس شادوخوشحال نشون میدادم درحالیکه توی دلم غوغابود روزی که من به پسرعمم گفتم هرچه اون بخوادمنم موافقم ازخوشحالی نزدیک بودبال دربیاره 

همون شب به همراه خانواده اش برای تعیین روزعروسی به خانه مااومدن وقرارشد دوهفته بعدکه مصادف بودبامیلاد امام رضاع مراسم عروسی مابرگزاربشه 

فقط خدامیدونه چقدر ذوق داشت و چه رویاهایی که نداشت چه برنامه هایی که تدارک ندیده بود


اگه ازحقیقت آگاه میشد حتما خدای نکرده بلایی به سرش میومد


چون وقت زیادی نداشتیم ازفردای همون شب مشغول انجام کارهای عروسی بودیم آزمایش وخرید عروسی وآرایشگاه وتالار وکلی کارهای دیگه ...

بهترین روزهای زندگی من به لطف داییم به بدترین شکل ممکن سپری میشد روزهایی که من میتونستم وآرزو داشتم باعشقم بهترین خاطره هاراداشته باشم تبدیل شده بود به بدترین روزهای زندگیم 

روزها بایه لبخندتصنعی مثل یک عروسک خیمه شب بازی هرطورکه بقیه میخواستن رفتارمیکردم بدون کمترین ذوق وشوقی 


اطرافیانم هم این رفتارمنوگذاشته بودن پای خجالت وشرم وحیای دخترونه

کارهای مربوط به عروسی زیادبود انتخاب جهیزیه هم وقت گیربود باز جای شکرش باقی بودکه مقدارزیادی ازجهیزیه راقبلا مادرم به همراه خواهرم خریده بودن 

فدای خواهرم برم که بااون شرایط وحال روحیش بازم به فکر من بود

همه کارهابه بهترین شکل انجام شد 

من داشتم عروس میشدم ،چه عروسی فقط خداازحالم خبرداشت یک روز قبل ازحنا بندون به همراه دختر عمم به آرایشگاه رفتیم که اصلاح وپاکسازی صورت انجام بدم 

بعدازاتمام کارآرایشگر وقتی توی آینه نگاه کردم جاخوردم خیلی تغییرکرده بودم ،قشنگتر شده بودم امانمیتونستم توی عاینه به خودم نگاه کنم 

من توی آینه عروس خطاکار ،روسیاه وخیانتکاری رامیدیم که حالم ازش به هم میخورد

همه شادبودن به غیرازمن بخت برگشته که غم عالم تودلم بود اصلا روم نمیشد توچشمای معصوم پسرعمم نگاه کنم 

من یه شیادبودم که دل خودمو به حق پسرعمم ترجیح دادم اون فکر میکرد که داره بایه دوشیزه پرازحجب وحیای چشم وگوش بسته ازدواج میکنه اما خبر نداشت که چه شیطان موذی پشت نقاب عروسش مخفی شده

من توی دلم هرلحظه خودموبه بدترین شخصیت وصفات خطاب میکردم

حنابندان هم خیلی عالی برگزارشد واماحال من که صدالبته تعریفی نداشت اما واقعا بعداز آرایش وقتی خودمو دیدم کاملاازآرایشم راضی بودم چهره ام معمولی روبه بالابود زیبایی خیلی چشمگیری نداشتم ولی چون اهل آرایش نبودم واقعا تغییر کرده بودم وآرایش صورتم رادلنشین وجذاب کرده بود



روز عروسی فرارسید ...

از صبح روز عروسی دلم آشوب بود وفقط به خداالتماس میکردم آبروموحفظ کنه 

اصلا چیزی ازاین چندروز نفهمیدم فقط دلهره وعذاب بود 

آرایشگر یه آرایش ملیح وزیبا روی صورتم انجام داده بود که بااون لباس عرورس ساده وشیکم خیلی زیبا به نظر میومدم وقتی همسرم اومد آرایشگاه که باهم به مراسم عقدبریم دل تودلم نبودهمه اش توی دلم باخداحرف میزدم" خدایا من دارم چیکارمیکنم خودمو دست توسپردم "

بعد ازعقد دایی هم برای تبریک ودادن کادوبهم نزدیک شد حالم بدبود اماباید طبیعی رفتارمیکردم اول باهمسرم روبوسی کردو تبریک گفت وکلی سربه سرش گذاشت بعد اومدطرف من وقتی توصورتم نگاه کرد بهم گفت چقدر زیباشدی مبارکت باشه امیدوارم خوشبخت بشی اصلا یادم نیست چطورجوابش رادادم فقط یادمه توی نگاه دنبال حس اون لحظه اش میگشتم میخواستم شرم وحس گناهوتوچهره وچشماش ببینم اماچراخبری ازشرمندگی وهیچ چیزی مثل این توچشماش نبود اون خوشحال وباپررویی تمام داشت باهام حرف میزد وآرزوی خوشبختی برام میکرد

همه چیز خیلی زیبا برگزارشد امااگه بخوام ازجزئیات بگم هیچی توذهنم نیست چون اون موقع من اصلا توحال خودم نبودم مراسم عروسی تمام شدمهمونها رفتن ماهم سوارماشین عروس شدیم همسرم ازخوشحالی ازدم درتالارتاخونه رابی وقفه بوق میزد صدای سیستم ماشین راهم بلندکرده بودوباچندتا از نزدیکان هردوخانواده که برای بدرقه ی عروس وداماددنبالمون تا خونه میومدن کورس گذاشته بود کلا خیابونو گدفته بودن مردمی هم که باماشین ردمیشدن بوق میزدن وآرزوی خوشبختی میکردن واقعا شب قشنگی بود ولی چه کنم که من تواون حالو هواهراس بدی داشتم اگه این اضطراب این خاطره ی شوم نبودچی میشد


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108