2777
2789

داشتم دیوونه میشدم خداآرزومو برآورده کرده بود پدرو مادرم راضی بودن اما من چی؟منی که آرزوی این روزداشتم الان کارم شده بود گریه بین عقل ودلم گیر افتاده بودم میترسیدم باازدواجم آبروی خودمو خانواده ام بره خودمو لایق پسرعمم نمیدونستم اون حقش نبود که زن به این بدی داشته باشه ...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

من اصلا یادم نبود تاچه حدی بهم تجاوز کرده ...اصلا نمیدونستم شب ازدواج قراره چی بشه.   براهمین تصمیم گرفتم خودکشی کنم

میخواستم داروبخورم وخودمو خلاص کنم ولی جرات نداشتم خواستم باآمپولهواخودموبکشم اما بازم نتونستم 

پدرم درمورد خاستگارا م باهم حرف زد من که دلم باون خاستگار نبود قاطعانه ردش کردم اما درمورد پسر عمم گفتم میخوام فکر کنم

دلم نمیومد ردش کنم عمم هم این وسط همه اش ازعشق پسر عمم میگفت اینکه ازبچگی به من فکرمیکرده که بدون من زندگی نداره وازاین حرفها...

دلم به حال پسر عمم میسوخت من نباید زنش میشدم اون بایدبا یهدخترپاک ازدواج میکرد...

خانواده عمم بعدازیک ماه دوباره اومدن و جواب میخواستن.  مادرم گفت توهنوز وقت داری اما چون پسرعمت پسرخوبیه هرچی توبگی درست فکراتوبکن مابایدجواب عمتو بدیم

نمیدونم حال اون روزهامو چطورتوصیف کنم حال بدی بود من اینقدر عاشق پسر عمم بودم که نتونستم نادیده بگیرمش همش دعا میکردم که خدایه جوری نجاتم بده 

مراسم بله برون برگزترشد وما بعدازسالها دلدادگی رسما نامزد شدیم 

از خوشحالی روی ابرهابودم ولی یک دفعه بافکر شرایطم وترس ازآینده تمام آرزوهاموآیندمو پوچ وسیاه میدیدم وحس میکردم زیر پام خالی شده ودرحال سقوطم

گاهی وقتها باخودم فکر میکردم محاله اون آدم مومن ومتدین بامن چنین کاری کرده باشه من حتما خواب دیدم ولی بااین حال میدونستم که دارم خودمو گول میزنم باوجود تمام این ترسها  دوران نامزدی ما شیرینی خودش راداشت من که باهمه یبندبندوجودم پسرعممودوست داشتم بادیدنش غرق درخوشبختی وشعف میشدم وتمام بدبختی هامو فراموش میکردم 

اون اینقدر خوب بود که من فکر میکردم دارم به اون ظلم میکنم 

پسرعمم زیاد گرم نبود امامن عشقوتوی چشاش میخوندم یه پسر مودب، کاری ومومن بود وضع زندگیشون خوب بود خانوادهی خوبی داشت ومیشد گفت هیچ نقصی توی انتخابم نبود گاهی وقتها از اینکه مثل جوونهای همسن وسالمون باهم راحت نبودیم غصه میخوردم اما بازته دلم میدونستم که اون به فاصله ی زمین تاآسمون از بقیه ی جوونها برتری داره وبااین فکر کیلو کیلو قند توی دلم آب میکردن

دوران نامزدی ما بدون کوچکترین دعواوبحثی درگذر بود خواهر بزرگم ازدواج کرده بود ومتاسفانه بعدازمدتی ازاقدام به بارداری متوجه شده بود که نمی تونه بچه داربشه واین میون خانواده ما درگیر یک غصه بزرگ شده بودن همه ،حتی من هم برای اون متاسف بودم خانواده شوهرش باهاش ناسازگاری داشتن خواهرم بیتابی میکردوکلا زندگی مادچاریه بحران بزرگ شده بود اماخانواده عمم بااینکه ازاین موضوع خبر داشتن اصلا به روی خودشون نیاوردن مثل بقیه اقوام دنبال حرف وسخن نبودن 

اما چی بگم از نیش وکنایه اقوام که دردی بود روی درد خواهرم وخانوادم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز