من برعکس بودم. توی شهر چادر اجبار بودم. زمان ما کسی اونجا چادر نمی پوشید با فاحشه فرقی نداشت. بابا و مامان من نمازم نمیخوندن. بابام مدام میگفت نمیخواد چادر بپوشی. من به تو اعتماد دارم. نتیجش این شد که من الان با انتخاب خودم از بی حجابی شدید رسیدم به چادری سفت و محکم که حتی ابروهام رو هم می بپوشونم و تنها چادری فامیلم. اینا نتیجه ی فکر باز وبرخورد درست یه پدر لا مذهب بود. الانم همه جا با لذت میگه دختر من چادرش از سرش تکون نمیخوره. ولی مذهبی های فامیل که دعای ندبه و کمیلشون قطع نمی شد و بابای من رو به خاطر بی نمازی حساب نمی کردن، باید بچه هاشون رو ببینی، همشون چادرهاشون هوا رفت و نمیشه از آنتالیا و دبی جمعشون کرد.
تو دستشویی دانشگاه خدایی نه من از در میام بیرون در میارم خانوادم خبردارن جز برادرمو بابام
اوکیه دیگه چاره ای نیس ولی بهتره زودتر در بیاری که بچه های دانشگاه نبینن یا هر کسی دیگه ای ...
یه حس بد ب بقیه دست میده ... بقیه سر این میتونن دستت بندازن... یعنی منظورم اینه که چه میخوای با چادر باشی چه مانتویی ، جلوی مردم یهو عوض نشو ، مثلا یهو چادر رو در نیار ... فکر میکنن خبریه