یکی بود تو زندگیم که همه کسم بود.همه چیزم بود..چند ماهی میشد که اومده بود تو زندگیم..من ۲۱سالمه..یبار تو ۱۶سالگی برای اولینبار عاشق پسر همسایمون شدم و ازدواج کردم..با وجود مخالفت شدید خونوادم و سرانجامِ این ازدواج اشتباهم به طلاق ختم شد.
تا همین امسال که ۲۱سالم شده،هیچ کس تو زندگیم نبوده..جز همین مهدی که چند ماهه باهاش آشنا شدم و یجورایی دیدم ب مرد ها دوباره تغییر کرده بود و خوشبین شده بودم.نمیتونم توصیف کنم که چقدر عاشقشم..انقدر باهاش خاطره داشتم تو همین چند ماه.که هرجارو نگاه میکنم یه نشونه میبینم که منو میبره تو خاطرات مشترکمون غرق میکنه..😓
ما میخواستیم ازدواج کنیم
تا الان خواستگار داشتم اما بخاطر عذابی که تو زندگی قبلیم کشیدم..همه رو رد میکردم..مهدی اولین کسی بود که دیدمش و دلم براش رفت..ما خیلی باهم خاطره داریم..حتی باهم رفتیم و برای مراسم خواستگاریمون لبای خریدیم..کت و شلوارشو باهم خریدیم.من گوشه کنار شهر خاطره دارم باهاش...تا اینکه قرار بود این هفته بیان خونمون و..
بگذریم...به هرحال من باهاش تموم کردم،اما دارم خفه میشم..یه چند ساعته همش..اما برای اولین بار منی که نمیدونستم سر درد چیه،سر درد گرفتم و دوتا ژلوفن خوردم بی فایدهست.چکار کنم از غم دوریش،از غم فراقش..نبودِش.من زنده میمونم؟