اگه سال پیش این موقع ها ازم میپرسیدن بچه میخوای قاطع میگفتم نه!...نه که اصلا نخوام ها فقط میگفتم فعلا وقتش نیست میگفتم فعلا تو خودم نمیبینم بتونم مسئولیت ی ادم دیگه رو قبول کنم
همش فراری بودم سفت و سخت جلوگیری داشتم تا رفتم دکتر
گفتم خانم دکتر من تنبلی تخمدان دارم قرص میخورم....گفت بچه داری؟
گفتم نه....بدون معاینه بدون سونو بدون هیچ مدرکی گفت خانم برو پی زندگیت تو هیچ وقت باردار نمیشی....
حلالش نمیکنم ولی ی دفعه ته دلم خالی شد ...عصبی شدم...ی دفعه با خودم گفتم نه اینجور نیست من بچه میخوام من میخوام مادر بشم ...گفتم خدایا گفته بودم اون موقع نمیخوام نه که اصلا نخوام
من عاشق بچه بودم و هستم....
گفتم شروع میکنم اول رفتم دکتر بحث ژنتیک اومد وسط
هزینه خیلی بالا بود ولی گفتم جورش میکنم هر جور شده جورش کردم گفتم من وقتی میخوام بچه ای به دنیا بیاد پس مسئول سلامتش هستم چندین ماه درگیرش بودم
بعد دکتر و چکاب و غیره
بعد بحث واریکوسل و بحث های مربوط به همسر
بعد ی دوره عفونت
بعد و بعد....
هی کش میومد تا میخواستم اقدام کنم هی ی اتفاق میوفتاد که نمیشد .....
بالاخره رفتم برا اقدام ولی هیچ علامتی از بارداری نیست هیییچی
هر روز صبح بلند میشم به امیده اینکه ی علامت باشه ی چیز کوچولو حداقل ولی نه خبری نیست....
الان میفهمم چقدر عاشق بچه ام الان میفهمم چقدر دوست دارم مادر شم...
همش میگم خدایا برای تو که کاری نداره....تو بخوای میشه...مطمئنا میشه....خدایا نمیدونم صلاح و مصلحت چیه..نمیدونم کدوم کار برام بهتره
ولی کاش الان باردار شم اگه به صلاحه
کاش چند روز دیگه بفهمم این ماه مادر شدم...
فقط خدایا راضیم به رضای خودت تومصلحت منو بهترمیدونی