سلام دوستان ما مسافرت بودیم و منو شوهرم با هم زیاد بیرون میرفتیم و میگشتم شوهرم باهام خیلی خوب رفتار میکرد
چند وقت بود متوجه حسادت رن داداشم به خودم شده بودم چون دفعه قبل که مسافرت بودیم به شوهرم گوفت وای چقد میبریش بیرون لوس میشه و البتع شوهرم خوب حوابش و داد که دیگه جرعت نکرد چیزی بگه تا عید که رفتیم بیرون
با داداشم دعوا کرد که چرا آبجیت هی میرن بیرون و تو منو نمیبری آبجیت کمک نمیکنه برای درست کردن غذا و اینا ( ما سیزده بدر همیشه خودمون غذا میپزیم یا بهتر بگم مامانم درست میکنه اون نم اصلا کمک نکرده بود البته ))بعدش داداشمو پر کرده بو اونم امد گفت چرا کار نمیکنی گفتم زن خودت هم کار نمیکنه زت تو گوشم
همون موقع بلد شدم با شوهرم رفتم و تا خونه گریه کردم حدود دوساعت و نیم سه ساعت
من زن داداشمو خیلیی دوست داشتم طوری که تولدش یا هر مناسبتی بود داداشم فراموش میکر ولی من خودم میرفتم کادو و اینا میگرفتم میدادم داداشم بده زن داداشم که خوشحال بشه چقد کمکش میکردم