امروز مهمون اومده برامون عمه ام و نوه اش ، بعد نوه اش خیلیی لوسه ، امروز باهاش بازی کردم یه خورده بعدشم خسته شدم سردرد گرفتم
اومد گفت خاله بازی کنیم قرار بود با مامانش یه ساعت دیگه بره منم گفتم عزیزم وایسا ده دیقه دیگه من چایی بخورم بعد
سریع رفت با گریه و جیغ جلو جمع گفت که من به رها میگم الان میگه نه یه ساعت دیگه ماهم که یه ساعا بعد نیستیم پس من کی بازی کنم
منم گفتم نه عزیزم گفتم ده دیقه دیگه نه یساعت بعد بچه پرو به من محل نداد رفت گریه گریه زر زر
حالا همه میگن پاشو از دل بچه درار منم ریلکس گفتم به بچه اتون یاد بدین همه برده اش نیستن که ، اونم داره گریه میکنه تو اتاق مامانم هی با اشاره میگه برو از دلش درار
چیکار کنم چون مهمون هستن یکم معذبم که بچه اشون ناراحت شد ولی منم ادمم از صبح بازی کردم با بچشون خسته شدم