وااای بیست و خورده ای سال پیش یه بنده خدایی چهار سال همین طوری دنبالم بود منم ازش متنفر بودم همه جا با دوچرخه ش دنبالم میومد جلو پام گل مینداخت تلفن میزد خونه مون التماس میکرد انقدر ادامه داد تا اخر خبر فوتش اومد طفلی تصادف کرد فوت کرد
یاد اون افتادم