2777
2789

اول خودم شروع میکنم:

بعضی از روزا انقد خوش میگذره کنار آدم خوبی زندگیت که حس می‌کنی هر چقدرم تلاش کنی دیگه نمیتونی عین اون روز رو داشته باشی ولی بعضی روزا ....


انقد بد میگذره که حس می‌کنی چقد عقربه ها کند حرکت میکنند و چقد کش دار میشن اون روزا 


بعضی روزا بدون هیچ غمی میخندی 

ولی بعضی روزا....




در ظاهر میخندی ها ولی تو باطن فقط استرس می‌کشی و میگی کاش بگذره ولی اون روز خیلی آروم آروم میگذره.


من خودم حس الآنم اینه که :


انگار چند تن از قلبم اویزونه ،بغض سنگینی دارم ولی جایی برای گریه و خالی کردنش ندارم ،نه میتونم جلوی مامانم گریه کنم چون اون خودش اونقدر غرق کارا و درداشه که اعصاب نمونده برایش،


نه جلوی بابایی که از نظر اخلاق هیچی ندارم و زیر خط فقره ،


نه داداشی که فقط باهم جنگ و جدال داریم و فک نکنم همدیگه رو درک کنیم ،نمیدونم من اینطور فکر میکنم یا واقعا اونطوره چون داداشم تو ظاهر فقط می‌خنده و خیلی بی خیاله ولی از باطنش خبر ندارم ،



نگفتم اینارو برای اینکه بدم میاد ازشون نه ،خداروشکر میکنم خانواده خوبی دارم که همیشه حمایتم میکنند ،


از نظر مالی بالا هستیم ولی چه فایده که مامان بابام همیشه سر کوچیکه ترین چیزا دعوا میکنن باهم و این تو روحیه منو داداشم خیلی تاثیر منفی گذاشته که زودجوش و عصبی و تا حدودی افسرده شدیم، 

چه فایده پولداریم ولی مهر و محبت نیست کاش مشکلات همچون حل بشه و مشکل اصلی منم حل بشه که اونو نگفتم اینجا ،دعا کنید برا حاجت هممون


2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز