من و شوهرم مشکل نازایی داریم
بعد مادرشوهرم منو برد پیش یه دعا نویس
اون گفت روت چل افتاده باید چل بری کنم واست (نمیدونم دقیقا چیه) بعد که کارش تموم شد ما که نشستیم تو ماشین به سمت خونه حرکت کردیم هرچی از اون محله ی دعانویسه دورتر میشدم یه حس خیلی خیلی سنگینی میومد تو بدنم
تا وقتی ک رسیدم خونه
وقتی رسیدم خونه از درون جوری بودم انگار یه تریلی از روم رد شده و همش اشکام میریخت
حسو حالم خیلی بد بود که اصلا قابل توصیف نیست
تا غروب من اشک ریختم و از درون درد کشیدم ،غروب که شد زن عموم زنگ زد به خالش از راه دور اون دعایی رو که دعا نویس بهم داد رو باطل کرد تا کم کم حالم خوب شد و اون حس سنگینی از روم برداشته شد