سال ۹۹ با یکی آشنا شدم شب و روز باهاش حرف میزدم هر چن وقت باهم میرفتیم بیرون ک ترکم کرد بعدش کلا افسردگی گرفتم چند وقت با هیچکی حرف نمیزدم بعد چند ماه تصادفی با یکی آشنا شدم ک کلا ازش خوشم نمیومد هی دعوا داشتیم باهم بعد یواش یواش ازش خوشم اومد وابستش شده بودم میترسیدم ترکم کنه و بره تازه فهمیدم عاشق شدن یعنی چی ولی بعد چند ماه اخلاقش عوض شد برای اولین بار سرم داد زد باهام دعوا میکرد شب و روزم شده بود گریه گفت جدا بشیم خیلی سختم بود تصمیم گرفتم خودکشی کنم تیغو برداشتم زدم به رگم
چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل پونزده سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به غذایی که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ...زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ...بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی هزاران بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم🥺❤️
ولی خب فرداش به هوش اومدم هنوز زنده بودم از کل دنیا تا امید بودم بعد اینکه اومدم خونه کسل رفتم یه گوشه بازم گریه و زاری فرداش مهمون اومد خونمون عید قربان بود از تعجب شاخ در آوردم مامان و باباش اومده بودن خونمون اونم برای خواستگاری انگاری خواب بود
چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل پونزده سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به غذایی که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ...زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ...بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی هزاران بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم🥺❤️