شعر جدید دخترا: ی کلیپس دارم قلقلیه سرخ وسفید نیم متریه میزنم رو سرم هوا میرم نمیدونی تا کجا میرم من این کلیپسا نداشتم قد کوتاهی داشتم افسردگی می داشتم بی افم بهم عیدی داد ی کلیپس نیم متری داد ...!!!!!
معجزه پیاز و شب زفاف با لحن مشهدی پیاز فروش هی میزنه پشت دستش میگه چه خاکی تو سرم کنم حالا…بدبخت شدم رفت…!
گفتم چی شده یا اَخی…؟
سرش رو بلند کرد گفت: پیازام داره خراب میشه…! کلی شتر بار زدم
از مدینه پیاز اوردم مکه اما دریغ از یک خریدار…! هنوز حرفش تموم نشده بود که دیدم پیشنماز مسجد مکه داره میره برای نماز که صداش کردم گفتم:
یا شیخ دست ای پیاز فروش به دامن عبات…! پیازاش داره خراب مشه…!
کلی پیاز از مدینه آورده به امید استفاده ولی اهالی مکه اَصلا پیاز نمیخورن…! شیخ یه نگاهی به پیازفروش کرد گفت کیلو چنده اینا…؟
پیاز فروش گفت: هر کیلو نیم سکه…!
شیخ گفت اگه میخوای پیازات فروش بره 50 سکه بریز توی این جیب عبا…! پیاز فروش یه نگاهی به من کرد که یعنی چیکار کنم…؟
گفتم بریز و پیاز فروش 50 سکه ریخت توی جیب شیخ….! جناب شیخ گفت همین الان یک کیسه پیاز هم میفرستی
درب منزل و پیاز فروش گفت : چشم…!
شیخ گفت یه کاغذ مینویسی پیاز مدینه هر کیلو 3 سکه و به هر نفر هم یک کیلو بیشتر نمیدی…!
مرد پیاز فروش گفت یا شیخ دیوانه شدی..؟ مردم نیم سکه هم نمیخَرَن اونوخ تو میگی 3 سکه …!
تازه من از خدا میخوام به هر کس یک کیسه پیاز بفروشم…! تو میگی یک کیلو بیشتر نَدم…؟
شیخ یک نگاه عاقل اندر سفیهی به پیازفروش انداخت و گفت: ای ملعون …اگه چیزایی که گفتم گوش نکنی پیازات به فروش نمیره…تو فقط همین کاری که گفتم میکنی و روانه مسجد شد منم به دنبالش…!
نماز که تموم شد شیخ رفت بالای منبر گفت نقل است از امام محمد باقر که روزی مردی به خدمت ایشان رسید و گفت یا ابالحسن بنده یک غلطی کردم سه تا زن گرفتم اما دیگه کشش ندارم
نمیکشه یا ابالحسن…! چه خاکی توی سرم بکنم…!؟
ابالحسن گفت پیاز مدینه را در مکه بخور اونوخ ناجور میکشه…! از رسول خدا شنیدم که هر کس پیاز مدینه را در مکه بخُورد تا صبح با هفتاد هزار حوری بهشتی
اَلیش به در میکند و تازه صبح قبراق و سرحال میگه دیگه نبود…؟
خلاصه شیخ صداش رو به سرش کشید که ای اونایی که از مردی افتادین یا کمرتون شله …! پیاز مدینه بخورین که اب روی اتشه…!
هنوز حرف شیخ تموم نشده بود که دیدم کسی پای منبر نیست…! از مسجد که اومدم بیرون دیدم جلوی پیاز فروشی یک صفی کشیدن مرد و زن که اون سرش ناپیدا و دارن پیاز میخرن کیلویی سه سکه و تازه التماس میکنن که بیشتر از یک کیلو بده…!
رفتم جلو و به پیاز فروش که سر از پا نمیشناخت کمک کردم تا نوبت یه پیرزن شد…! پیرزن التماس میکرد
میگفت: الهی خیر ببینی ننه جان به مو دوکیلو بده…! دعات مکُنُم ننه …! مو شوهرم چند ساله که