سلام دوستان یه موضوعی ذهنم رو مشغول کرده اونم اینکه یکی دو سال پیش مامانم اصرار داشت با پسر خالم ازدواج کنم و من قبول نمیکردم که به چند دیل قبول نمیکردم اول اینکه زیادی دختر باز بود و یه عالمه دوست دختر داشت که حتی منم میشناختمشون چون گاهی دسته جمعی دختر خاله ها و پسر خاله ها که با هم بیرون میرفتیم اون گاهی یه دوست دختر جدید با خودش می آورد و دوم اینکه من خیلی اهل تحصیلات بودم و تو دانشگاه جز دانشجویان خوب بودم و تا ارشد خوندم و اهدافی واسه خودم داشتم و پسر خالم سیکل بود و یه کار معمولی داشت شاگرد مغازه بود
من قصدی نداشتم که مخالفت کنم فقط صلاح رو اینجوری دیدم
حالا گاهی مامانم فکر میکنه من اشتباه کردم که قبول نکردم به نظرتون من کار اشتباهی کردم؟
خواهش میکنم به خوبی منو راهنمایی کنید ممنون میشم