فکر وخیال ولم نمیکنه دیروز رفتم ارایشگاه بعد مدتها گفتم برم ارایشگاه بچه رو دادم دست باباش اونم کار داشت بیرون برده خونه مادرش اینا از ارایشگاه برگشتم رفتم حموم باباشم که بیرون کار داشت گفت دیرتر بچه رو میارم که خونه بابش اینا یکم بازی کنه منم قبول کردم رفتم خوابیدم دیگه شب بچه رو اوردم دیشب بچه رو بردم دسشویی دیدم سر بوبولش قرمزه دلم شک کرد امروز صبح بردمش دسشویی دیدم خیلی بدجور ورم کرده دارم از فکر و خیال دیونه میشم خوبم بلد نیست حرف بزنه
همش میگم تقصیر منه کاش قبول نمیکردم تنهایی بره خونه بابابزرگش