واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد.
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت:
روزی که میخواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر.
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانهی کدخدا رفت و از کیسههای برنج سراغ گرفت...
کدخدا گفت:
راستش برنجی در کار نیست...
آن روز منبر جالبی رفتی من خیلی خوشم آمد و گفتم :
من هم یک چیزی بگویم که تو خوشت بیاید!