سلام دوستهای عزیزم، از الان ببخشید یه کم قضیه طولانیه
مامان مامانم، چون پسر و همسر نداره، تنها زندگی میکرد. بخاطر یه سری اخلاقش هم با کسی سازگاری نداره الان 84 سالشه، تازگی ها هم علائم آلزایمر و توهم داره.
پارسال یه شب توهم زده بود که چند نفر رفتن خونش اینو بکشن ساعت 4 صبح رفته بود خونه همسایه تا صبح اونجا مونده بود. واقعا با هیچ کدوممون نمیمونه و وابستگی زیادی به اسباب و اثاثیش داره.
بعد خاله بزرگم با بچه هاش ساختمون 3 طبقه میساختن، گفت با ننه(مامان بزرگم) صحبت کنید اگه راضی هستش یه قسمت از پار کینگ رو واسه اون اتاق بسازیم وسایلش رو اونجا بچینه خودش با ما زندگی کنه، خالم هم بچه هاش ازدواج کردن دخترش و یکی از پسرهاش هم تو همون ساختمون هستن شوهرش هم پسرخاله ننه میشه، ما هم با ننه حرف زدیم گفت باشه میرم واسه منم بهتره از تنهایی درمیام.
پارسال آبان یا آذر بود اسباب کشی کرد اونجا، بعدش هر ماه خالم زنگ میزد به مامانم و بقیه خاله هام که من نگهش نمیدارم، اذیت میکنه، خورد و خوراکش رو من میدم هیچی پول به من نمیده، به نوم چپ چپ نگاه کرد و ..... اگه بگم یه عالمه حرف میشه
یا بیاین شما ببریدش یا میدم بهزیستی، دوباره از فردا با هم آشتی میکردن و فقط این وسط اعصاب ما خورد میشد. البته بگم حداقل 50 درصد هم تقصیر ننه بود چون نه زبون نرم داره نه سیاست ، اصلا هم حرف کسی رو قبول نمیکنه، تازگی ها هم که آلزایمر خفیف داره حتی اگه الان فحش بده بهت یه ساعت دیگه به زمین و زمان قسم میخوره که من نگفتم.