#داستان_زندگی 🌸
سلام .
داستان زندگی من اینجوریه که: وقتی ۲۲ساله بودم به واسطه کارم پیش یه آقایی که تولیدی جنس مورد نظرمو داشت سفارش ثبت میکردم..
یه سه ماهی از همکاری من با اون آقا گذشت که ایشون بهم ابراز علاقه کردن و از یه استان دیگه بودن منم گفتم خیر خانوادم قبول نمیکنن منو به راه دورم بدن اونم غریبه ولی ایشون اصرار پشت اصرار که اجازه بده با خانوادت صحبت کنمو ما پاشیم بیایم خاستگاری ، منم موضوع رو به مادرم انتقال دادم . ایشون با پدر من تماس گرفتن و پدرم گفت زحمت نکشید و این همه راه نیاید چون به هرحال جواب ما منفی هستش ،
ولی هر روز به مدت یکماه زنگ میزد یا با پدرم حرف میزد یا با مادرم .
بلاخره پدرم رضایت داد فقط محض آشنایی بیشتر بیان.. یادم میاد اواخر عید بود که به همراه مادرشون اومدن و ما متوجه شدیم ایشون فرزند طلاق هستن ولی خب این موضوع برای ما مهم نبود و اولویت نداشت..
شب اول به حرفای معمولی گذشت و شب دوم خاستگاری کردن که مادرم گفت خانم فلانی حقيقتش این دیدار برای آشنایی بوده و هست بهتره فعلن برای خاستگاری عجله نکنید...
روز سیزده بدر هم به اتفاق خانواده مادری رفتیم ویلای تابستونه یکی از اقوام.. و اونجا همه از قضیه خاستگار من با خبر شده بودن و باید بگم تو اون سه روز هتل گرفتن.. و شب سیزده بدر بلیط گرفتن و رفتن..
بعد دو سه روز دوباره تماسای اون آقا با خانواده من شروع شد که بلاخره چیشد؟ فکراتون و کردید؟
پدر و مادرم یه كلام فقط میگفتن نه.. تا اینکه پدرشون تماس گرفتن که با پدرم صحبت کنن و اظهار بی اطلاعی از جریان خاستگاری کردن و به پدرم گفتن بهتره اجازه بدید من بیام و مردونه صحبت کنیم، بازهم پدرم گفتن خیر بهتره موضوع رو کشش نديم .. ولی پدر خاستگارم گفتن حداقل بزارید همدیگه رو ببینیم ....
و خانوادم دیگه به رسم مهمان نوازی قبول کردن و اون آقا به همراه پدرشون اومدن ....
#ادامه_دارد