2777
2789

بچه ها من 9 ماه ازدواج کردم و به شدت احساس تنهایی و ناراحتی میکنم خودم تو شلوغی بزرگ شدم و تو یه منطقه خوب تهران بعد از ازدواج چون شوهرم پولش نرسیده اومدیم یه جای پرت ، خیلی افسرده شدم شوهرمم خیلی آدم بگو و بخند و شادی نیست حتی اولا گارد میگرفت میخواستم برم خونه مامانم الان هفته ای یه بار میرم و هر وقت برمیگردم کلا تو قیافه اس هر وقت هم دعوامون میشه میگه تموم کنیم انگار دوستیه ، خیلی نا امیدم هیچ وقت تصورم از ازدواج این نبود مثل بقیه تازه عروس خوشحال نیستم و کلا با خانواده همسرم هم خیلی اختلاف فرهنگی داریم ، فقط نگین که میخواستی باهاش ازدواج نکنی فقط یه راهنمایی کنید ، کلی هزینه مشاوره دادم هیچ کدوممون حالم بهتر نکردن

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

فککنم هیچ راهی نداری عزیزم، مگر اینکه یه جوری با شوهرت به تفاهم و درک متقابل برسین تا از تنهایی در بیای.

فرض کن نزدیک خونه مادرت هم بودی باز برمیگشتی خونه خودت و قیافه شوهرت جلو چشمات بود.

من و خدا💫

عزيزم با اين طرز فكر فقط خودتو اذيت ميكني

سعي كن نقاط مثبت همسرتو ببيني

و بيشتر دوسش داشته باشي

گاهي اين جور چيزا تلقيني هم هست

منم خيلي از خانواده همسرم خوشم نمياد

ولي خب كاريش نميشه كرد

باید خودتو مشغول کنی. کلاس برو سره کار برو باشگاه ورزش کن پیاده روی کن مطاااالعه خیلی خیلی زیاد داشته باش.دنبال هنر باش. علت مخالفت همسرت برا رفتن به خونه مادرت چیه؟ شاید رفتارت بد میشه تغییر میکنی یا اینکه وقتی میاد میبینه غذاش اماده نیست یاخونه بهم ریختس دیر میای یاهرچی

منم همینم تو خانواده خودم همه چی هر چی میخواستم داشتم مثه چی پول خرج میکردم،خانوادمم جای خیلی خوب میشینن،ولی من یه جای پرت دسترسی به جایی نداره جز ماشین شخصی،منی که ده تا مانتو میخریدم تو دو ماه الان سالی دوتا به زور،همشمممم خونم پوکیدم واقعا

عزيزم با اين طرز فكر فقط خودتو اذيت ميكني سعي كن نقاط مثبت همسرتو ببيني و بيشتر دوسش داشته باشي گ ...

راست میگی عزیزم  ، چون خانواده ام هم از اول خوششون نیومد ازش باهاش ارتباط برقرار نکردن منم همش میگم چرا خانواده منو دوست نداره

چقد تو منی  منم از خانواده م دور شدم اینجا هم با کسی دوست نیستم همش تو خونه م جای نیست هم برم شوهرمم اصلا پایه تفریح و گردش نیست حس میکنم افسردگی گرفتم

خوشحالی خودتونو بزارید تو اولویت حتی  اگه بهقیمت ناراحتی بقیه باشه. 

سلام عزیزم از منم همونجوریه اصلا انگار ن انگار زنشم 

اولا خواستم طلاق بگیرم ولی الان میگم طلاق بگیرم میره ازدواج میکنه من همینجوری میمونم واسه همین فک کردم بیخیالش بشم و واسه خودم زندکی کنم البت من 2 ساله ازدواج کردم ولی از همون سال اول به مشکل برخوردیم من از ترس این ک تو خونه بمونم دارم باهاش زندگی میکنم اخه دوستتم ندارم برم خونه بابام اخه مردیه تعصبی 

واسه همین چاره ای جز ساختن ندارم

اگ فک میکنی میتونی عوضش کنی بمون و یا میتونی بسازی.

وگرنه عمرتو طلف نکن اگ دوسش داری بهش محبت کن محبت دیدم ک جواب میده

یکی شوهرش طی اتفاقاتی بزور باهاش ازدواج کرد ولی الان بعد10سال زنشو خیلی دوست داره چون محبت زنش بهش ساخته

شما هم تازه ازدواج کردی ؟ 

نه عزیزم ولی الان هم بعد از چند سال ازدواج همین حس دارم چون شوهرم آدم شادی نیست و با کسی نمیزاره رفت و آمد کنم روهمه یه عیب میندازه برای قطع ارتباط  کلا  آدم نفهم اول ازدواج یا چند سال نداره همه حس هام کشتههه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792