عزیز دلم از اعماق وجودم درکت میکنم چون اینارو منم کشیدم.لحظه ای که بچم ناباورانه بدنیا اومد و بچه رو بردن برا دستگاه و من تنهای تنها رو تخت نشسته بودم و با اذانی که برای خانم کناریم که در حال زایمان بود گذاشته بودن زار میزدم.زایمان سختم یه طرف و حال بدم یه طرف.تا خود صبح انگار برقم میگرفت و هی مینشستم و آه میکشیدم خواهرم میگفت دراز بکش خوب نیس برات میگفتم طاقتم نمیاد میخوام که بلند شم راه برم بیقرارم برو از بچه برام خبری بیار.یازده روز بچم بستری بود که یازده سال پیر شدم ینی بجایی رسید که از خدا میخواستم دیگه پسرمو ازبودن تو این دنیا راحت کنه و دیگه شاهد زجر کشیدنش نباشم.
راستی نی نی شما چی بود و شش ماهه مگه کورتاژ میشه؟
مشکل چی بود که زایمان کردین؟
الهی که دعای خیرت در حق خودمون و تمام مناظرا به بهترین شکل ممکن بگیره