یه دختری ک سنتی ولی با عشق و شناخت یکم قبلی ازدواج کرد با خواهرزاده دوست مادرش ،،،زندگی شروع کردن عقیده ها فاصله گرفت بچه دار شدند پسره رف سر شغلی رفتند تو یه شهر دیگه ک دور بود بعد بنا ب دلایل شغلی پسره پاموش برا زنش درس میکنن اذیت میکنن دختره رو حتی پسرخاله های شوهرشو هم تحریک ب اذیتش میکنن تا میمیدزدنش میزننش فرار میکنه از ترمینال و رهگذر گرفته و هزار تا جا و راه میرسه ب یه رنبن کشاورزی اصلا استان دیگه کشور حالش بد میشه نمیکشه و ب خونریزی و بیهوشی میرسه ی نفر پیداش میکنه و..