شوهرم رفته بود باباشو ببره دکتر قرار بود واسه دخترم نون باگت بخره بیاره دو بار به گوشیم زنگ زد نشنیدم نیم ساعت بعد هرچی زنگ زدم ور نداشت فهمیدم رفته خونه باباش که یه ساعت دیگه دوباره برن بهش گفتم نون میگرفتی میاوردی گوشیتو چرا ور نمیداری قطع کردم یهو ده دقیقه بعد نون رو اورد پرت کرد گفتم من نمیخوام بخورم بچه میخواست منم نون رو گفتم نمیخوام پرتش کردی خودش محکم پلاستیکو پرت کرد بیرون خیلی عصبی شد کشیدمش بیارم تو میخواست بهم مشت بزنه که دیگه رفت من که برای خودم نون نمیخواستم بچمم هی گفت باگت الان میگم بیا برات ساندویچ کنم میگه نه میخوام بخوام یه لحظه میتونست بیاد ولی منو مقصر میدونه که من بابام مریضه تو به فکر نونی
یه بیداری دقیقا عین یه کابوس،مثل گشتن تو تاریکی و بی فانوس،میچرخم تو حباب انتظار تو،مثل ماهی و تنگ و وهم اقیانوس....زندگیم سوخت ...جسد آرزوهام مونده روی دستم...خوشبحالت زندگی کردی💔ولی من نه نتونستم😔
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
خب عزیزم اون ناراحت پدرش بوده تو اون وضعیت خودت میرفتی نون میخریدی بچه رو هم میبردی یه هوایی میخوردی همیشع ک نباید انتظار داشته باشیم در هر حالتی مردها حالشون خوب باشه و نازکشی کنند
کاربری ۴ ساله ام ترکید.. بخاطر یه اعتراض مسالمت آمیز🤫🤫
یه بیداری دقیقا عین یه کابوس،مثل گشتن تو تاریکی و بی فانوس،میچرخم تو حباب انتظار تو،مثل ماهی و تنگ و وهم اقیانوس....زندگیم سوخت ...جسد آرزوهام مونده روی دستم...خوشبحالت زندگی کردی💔ولی من نه نتونستم😔