یه چیزی بگم، من بچه اولم که باردار بودم همسرم پسر میخواست ولی بچه دختر بود خیلی بی اعتنا بود به من . مامانش گفته بود هیچی براش نخر بچه اولشه مامانش باید براش بخره.
هرچی پس اندازی و طلا هم داشتم برداشت از خونه برد.من انقدرررر گریه کردم که نگو.
حتی یه لباس برای من نخرید. عید با لباسهای تنگ و نامناسب رفتم مهمونی اونموقع ۶ماهه بودم.
مامانش اومد گفت پسرم میگه زندگی داری بلد نیستی، گفته پشیمونه.
این حرفا بغض شد تو گلوی من موند.
ولی هیچوقت بداخلاقی نکردم، همیشه احترام گذاشتم.
ولی بعد از دو سال وقتی یجا دلم گرفت باهاش حرف زدم و گفتم حق من نبود این رفتارها.....
بعدها فهمیدم مامانش میخواست بین ما دلسردی بندازه و پسرشو جذب خودش کنه....
ولی الان بعد ۷سال همسرم بدون من روزش شب نمیشه