پیش مادربزرگم زندگی میکنیم و مادر پدرم از هم جدا شدن
مادربزرگم اومد خونه تکونی کنه کلی فحشم داد هی میگفت سرطان بگیره تو رو چقدر خونه مو ریختس
من یه ادم افسرده ی مریضم و خیلی دلمو میشکونه خیلی
غذا درست میکنم واسم ولی کلی فحشم میخورم
بخدا فقط سر من اینطوریه از گل نازک تر به بقیه بچه هاش نمیگه فقط زورش ب منو مامانم میرسه
حتی نمیزاره برم پیش بابام زندگی کنم
من دلم خیلی برای مامانم میسوزه خیلی دلم برای بابام هم تنگ شد کاش جرئت اینو داشتم بهش زنگ بزنم از بس چند ساله ندیدمش خجالت میکشم باهام ارتباط برقرار کنم
هروز گریه میکنم از سرنوشت زندگیم هزارتا مریضی رو تجربه کردم ک همشون از اعصاب بود حتی اجازه ندارم با دوستام برم بیرون
اگه یه روز مامانم منو ببرع بیرون این بهم میگه تو خرابی
من چیکار کنمم خسته شدمم دلم برای بابام ی ذره شده
دلم میخاد مامانمو خوشبخت کنم از دستش راحت شه ولی خودمم بدبخت شدمم