خیلی خستم
تو محیطی بزرگ شدم ک مردا دائم کنار زن و بچشون دوستی و رفیق هم کم،از سیگار و دود هم متنفریم و دوریم منم همه این قبل ازدواج ب شوهرم گفتم اونم گفت چشم
تو سال اول میدیدم دوستاش هی زنگ میزنن هی میرن بیرون شده داروخونه ی قرص بیارن میره باهاشون هر روز باهمن
همش بحث داریم
کم کم فهمیدم سیگار میکشه قول داد دست بکشه اما همچنان
دو روزه از ظهری تا شب بیرونه پیش دوستش خونه اون یکی دوستش
یکم بحث کردیم و قهر
الان داشتم گریه میکردم اومد بغلم کرد ک چته گفتم بزار جدا شیم بچمو بده بهم برم شهر دیگه خودت بمون تو عالم مجردیت
ولم کرده رفته تو هال گریه میکنه